مهر 28ام, 1395 | داستانهای واقعی | بدون دیدگاه
تصمیم گرفتم در این اندک فرصت مانده، با همسرم مهربان تر باشم و تمام عشق خودم را به دخترم ببخشم…
مثل یک رؤیای قشنگ که هیچ وقت تمامی ندارد. وقتی تصاویر روی پرده تکان میخورند و ماجراها شکل میگرفتند، من هم اوج میگرفتم و میشدم یکی از اهالی آن طرف پرده! جایی که همه چیزش با دنیایی که در آن زندگی میکردم متفاوت بود. آدمهای بد و خوب را میشد...

