مهر 28ام, 1395 | داستانهای واقعی | بدون دیدگاه
آسمان بر سرم خراب شد و گریه کردم، نه به خاطر آینده سیاه خودم، بلکه به خاطر فریبی که خورده بودم.
در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله...

