تو بخند…
تو بخند تا به همه ثابت کنم یک دیوانه دوایش قرص نیست، لبخند تو ست… .
تو بخند تا به همه ثابت کنم یک دیوانه دوایش قرص نیست، لبخند تو ست… .
کاش می ديدمت لحظه ای کوتاه به اندازه ی نگاهی تنه ای بوی تنی… … کاش می داشتم از تو خاطره ی کوتاهی زیر باران قدم زدنی چتری آغوشی…
هنوز خیره شدن در چشمان تو شبیه لذت بردن از شمردن ستاره در یک شب صحراییست…
اینبار که آمدی دستانت را روی قلبم بگذار تا بفهمی این دل با دیدن تو نمی تپد می لرزد
مرا از “من” گرفت! که از من “خودِ دیگری” سازد! نه او من شد، نه من او، نه او ماند، و نه من برگشتم به خود…! نیلی_ق
گاهى فكر ميكنم كه اگر زمين بلرزد… كه اگر يك تارِ مو از سرِ يكى از عزيزانم كم شود… چه بر سرم خواهد آمد؟ تصور ميكنم دنياى بدونِ آنها را و شايد ساعتها براى همين تصور هم گريه ميكنم! كنارم هستند اما “ترسِ از دست دادنشان” لذتِ دوست داشتنشان را...
جز تو یاری نگرفتیم و نخواهیم گرفت… بر همان عهد که بودیم بر آنیم هنوز…
خاطره ى خوب كسى شو… حتى اگر قرار بر هميشه ماندن نيست، آنی شو كه وقتى در ذهنش آمدى، چشمانش تو را لو بدهند! 💙
در حال دوست داشتن تواَم… مثل پيچک بى ديوار
تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دیدم بی خبرشو، که خبرهاست در این بی خبری…!