…مگر می‌شود مادر غم فرزندش را نفهمد.

…مگر می‌شود مادر غم فرزندش را نفهمد.

اولين‌بار كه متوجه شدم سارا در زندگي با شوهرش مشكل دارد زماني بود كه زخمي روي دستش ديدم. صورتش غمگين بود و سعي مي‌كرد اين غم را از من پنهان كند، اما مگر مي‌شود مادر غم فرزندش را نفهمد. ديدن صورت رنگ پريده و بي‌حالش چقدر برايم سخت بود. پرسيدم چه شده، جوابي نداد. گفت خسته‌ است و خانه‌تكاني او را از رمق انداخته. گفت دستش را با چاقو بريده و نبايد نگرانش باشم، اما مگر مي‌شود، مادر باشي و پاره‌تنت زجر بكشد و تو بفهمي و نسوزي! گفتم هرچه شده به من بگو، جلوي اشتباه را بايد گرفت اما زير بار نرفت. آن شب خانه ما ماند و صبح كه شد رفت. موضوع را براي شوهرم گفتم. مي‌گفت تو بدبيني، چيزي نبوده. اگر بود پنهان نمي‌كرد. مي‌فهميدم چرا دخترم موضوع را از من مخفي مي‌كرد. او بچه داشت و نگران بچه‌هايش بود. دوقلوهايش تازه زبان باز كرده ‌بودند و نمي‌توانستند بخوبي حرف بزنند. مدتي بعد دوباره متوجه كبودي روي بدن دخترم شدم، اين ديگر قابل كتمان نبود. قبل از اين‌كه زبانش به حرف باز شود، چشمانش اشك‌آلود شد. پرسيدم چرا شوهرت تو را كتك مي‌زند و چرا اين دعواها را تحمل مي‌كني. مي‌گفت شوهرش آدم لجبازي است و اگر با خواسته‌اش مخالفت كند، اين طور كتك مي‌خورد.

زماني كه حسين به خواستگاري دخترم آمده ‌بود، به او گفتم نگار تنها دختر من است كه خدا بعد از سال‌ها به من داده و او را روي تخم چشمم بزرگ كرده‌ام. از او خواستم مراقبش باشد و به او آسيبي نرساند. شرايط ازدواج را خيلي سخت نگرفتيم تا حسين بعدها دخترمان را اذيت نكند. خودمان را پايبند مهريه زياد و خانه و ماشين نكرديم و هرچه در توان داشتيم، براي خريد جهيزيه گذاشتيم. نگار يكدانه دختر بود و براي اين‌كه خوشبخت باشد، هر كاري ‌كردم. حسين گفت پول ندارد و نمي‌خواهد عروسي بگيرد، ما هم قبول كرديم. فكر مي‌كرديم عاشق دخترمان شده ‌است. سه سالي بود كه با هم دوست بودند و او به دخترم گفته ‌بود خيلي دوستش دارد و بدون نگار نمي‌تواند زندگي كند. ما هم حرفش را باور كرديم و گفتيم هرچه سهل‌تر بگيريم، اين دو جوان راحت‌تر زندگي مي‌كنند و بهتر مي‌توانند با هم كنار بيايند. يك سال كه از ازدواج‌شان گذشت، دخترم باردار شد. بچه‌ها دوقلو بودند. دخترم سه ماه اول بعد از زايمان خانه ما آمد تا بتواند از بچه‌ها مراقبت كند. حسين هم اصراري نداشت كه دخترم برگردد. آن روزها همه اين رفتار حسين را به عشق تعبير مي‌كردند و آن را به دليل علاقه‌اي كه به خانواده‌اش داشت، مي‌دانستند. من و شوهرم هم همين طور فكر مي‌كرديم. بعد از سه ماه دخترم به خانه‌اش برگشت. مي‌گفت نمي‌تواند بيشتر از اين شوهرش را تنها بگذارد و نمي‌تواند بيشتر از اين او را از بچه‌هايش دور نگه‌ دارد. هر روز به خانه دخترم مي‌رفتم و به او سرمي‌زدم.

بعد از مدتي نگار براي پسرهايش پرستار گرفت و رفت و آمد من كم شد. بيشتر دخترم به خانه ما مي‌آمد. دو سال بعد متوجه درگيري‌هاي نگار و حسين شدم. دخترم صبوري مي‌كرد و سعي داشت چيزي به من نگويد تا من متوجه اين اختلاف‌ها نشوم. وقتي ماجرا علني شد، به دخترم گفتم بهتر است طلاق بگيرد اما قبول نكرد. گفت نمي‌تواند. نگران بچه‌هايش بود. از يك طرف مي‌ترسيد حسين آنها را از او بگيرد و از طرف ديگر مي‌گفت اگر بچه‌ها پيش خودش بمانند نمي‌تواند خرج‌شان را بدهد.

دلشوره‌هاي نگار را درك مي‌كردم اما من هم نگران دخترم بودم. هر شب كه سرم را روي بالش مي‌گذاشتم به او فكر مي‌كردم. به اين‌كه آن روز را چطور گذرانده و شوهرش كه به خانه مي‌آيد با او چه رفتاري مي‌كند. نمي‌دانستم اين درگيري‌ها به دليل چيست. هربار كه با نگار صحبت مي‌كردم مي‌گفت شوهرش از كارهاي روزانه خسته و عصبي مي‌شود و به همين دليل هم اين كارها را مي‌كند. دخترم دوست نداشت دليل اصلي اختلافات‌شان را بگويد هربار هم كه مي‌خواستم در مورد زندگي‌شان با حسين صحبت كنم، قبول نمي‌كرد. دامادم به من مي‌گفت اين رابطه ديگر درست نمي‌شود. از اتفاقي كه داشت مي‌افتاد، مي‌ترسيدم. دخترم راست مي‌گفت تامين هزينه‌ دو بچه خيلي سخت بود. او خيلي زود ازدواج كرده و فرصتي براي اين‌كه درس بخواند نداشت. بعد از اين‌كه ديپلم گرفت ازدواج كرد و خيلي زود هم بچه‌دار شد. كاري هم بلد نبود انجام دهد وگرنه دوباره به او پيشنهاد مي‌دادم از شوهرش جدا شود اين طوري من بچه‌ها را نگه ‌مي‌داشتم و او كار مي‌كرد. آنها يك سال را همين طوري گذراندند. صورت تكيده دخترم نشان مي‌داد اوضاع خراب مي‌شود اما خودش سكوت مي‌كرد تا اين‌كه دو ماه قبل گفت شوهرش يك هفته به خانه نيامده ‌است، گفتم شايد گم شده و اتفاقي برايش افتاده ‌است اما نگار گفت حسين پيغام داده مي‌خواهد با همسر جديدش زندگي كند و ديگر علاقه‌اي به او ندارد. كار تمام بود اما دخترم نمي‌خواست قبول كند. مي‌گفت مي‌خواهد شوهرش را برگرداند. مي‌دانستم ديگر او را دوست ندارد اما براي بچه‌هايش سعي مي‌كند اين زندگي را حفظ كند. امكاناتي نداشتم كه دخترم را برگردانم و از طرفي چاره‌اي هم نبود. با مادرشوهر دخترم صحبت كردم. به او گفتم نبايد حسين اين كار را بكند. سعي كرديم خيلي‌ها را واسطه كنيم تا حسين برگردد و بچه‌هايش را ترك نكند، اما نشد. خانواده حسين مي‌گفتند در انتخابش دخالت نكردند و حالا هم مسئوليت كارش با خودش است. درست مي‌گفتند آنها در ازدواج پسرشان دخالتي نكرده‌ بودند اما حالا كه اين زندگي داشت به هم مي‌خورد، بايد كاري مي‌كردند. آنها از ترس اين‌كه مهريه يا نفقه به گردنشان بيفتد، حاضر نبودند كاري كنند. حسين داشت با دختري جوان كه او را صيغه كرده ‌بود، زندگي مي‌كرد و بچه من بود كه زير بار مسئوليت دوقلوهايش له مي‌شد. او در نهايت تصميم گرفت جدا شود. مصمم شد روي پاي خودش بايستد و واقعيت را قبول كند. به دادگاه خانواده‌ آمديم و براي نفقه دخترم و بچه‌هايش شكايت كرديم. حسين هم براي اين‌كه مهريه نگار را ندهد، بچه‌ها را واسطه قرار داد و گفت اگر نگار بخواهد مهريه‌اش را بگيرد بچه‌ها را بعد از هفت سالگي از او خواهد گرفت.

جان دخترم به بچه‌هايش بسته است. ما هم آن بچه‌ها را دوست داريم به همين دليل هم با حقوق بازنشستگي شوهرم مي‌سازيم و با اين‌كه به ما سخت مي‌گذرد اما حاضر شديم بچه‌ها را نگه ‌داريم تا دخترم كمتر آسيب ببيند. اي‌كاش دخترم همان روزي كه فهميد شوهرش به او خيانت كرده‌ است، اقدام مي‌كرد. او بعد از تولد بچه‌هايش فهميده‌ بود شوهرش با كسي ديگر رابطه دارد و اين رابطه از دوران بارداري او شروع شده‌ بود. با اين حال بخاطر بچه‌ها كتك خورد و تحقير شد، اما باز هم تحمل كرد. يك سال است كه با دخترم پله‌هاي دادگاه را بالا و پايين مي‌روم تا بتوانيم حق‌ و حقوق او را بگيريم. دخترم قبول كرده در قبال گرفتن حضانت بچه‌ها، از مهريه‌اش بگذرد اما خواهان نفقه ‌بچه‌هاست زيرا درآمدش كفاف هزينه دو پسر‌ را نمي‌دهد. در اين يك سال به اندازه ده سال پير شدم. افراد بسياري سعي كردند نگار و شوهرش دوباره با هم زندگي كنند. حتي قاضي خواسته‌ بود آنها با هم پيش مشاور بروند، دخترم قبول كرد و گفت هر مشاوري كه بگويند، مي‌رود تا زندگي‌اش را حفظ كند ولي حسين قبول نكرد. قاضي پيشنهاد داد به شوراي حل اختلاف بروند تا موضوع نفقه را آنجا با هم توافقي حل كنند، باز هم نشد. حسين نمي‌خواهد به اين زندگي ادامه دهد. او مي‌گويد، نمي‌خواهد به اين زودي مسئوليت قبول كند و زود بچه‌دار شدن‌شان زندگي‌شان را خراب كرد. آن طور كه دخترم مي‌گفت زماني كه باردار شد حسين به او پيشنهاد داده ‌بود بچه را سقط كند اما دخترم قبول نكرده ‌بود. نمي‌دانم چرا زندگي ‌دخترم به اين اينجا رسيد و چرا اين طور دگرگون شد. شايد مقصر من بودم. بايد بيشتر سخت‌گيري مي‌كردم و مهريه سنگين مي‌گذاشتم و اجازه نمي‌دادم آنها به همين راحتي و از روي هيجان و خامي جواني با هم ازدواج كنند. شايد بايد بيشتر مراقب زندگي دخترم مي‌بودم و اجازه نمي‌دادم دامادم شب‌ها در خانه‌اش تنها باشد و بعد از به دنيا آمدن بچه‌ها نگار را زودتر به خانه‌اش مي‌فرستادم. شايدهم بايد دخترم را تشويق مي‌كردم اول درس بخواند و كار پيدا كند و بتواند روي پاي خودش بايستد و بعد ازدواج كند. آن وقت انتخابي بهتر داشت. حالا با دو بچه نه مي‌تواند با مردي ازدواج كند و دوباره زندگي‌اش را بسازد و نه مي‌تواند به دليل فشار‌هاي مالي طعم خوشي را بچشد.

 

منبع

کلمات کلیدی : , , , , , , , , , , ,


InstagramTelegrammaghalat