
هنوز هم با خاطرات حسام زنده ام و در این سالها هرگز به ازدواج با مرد دیگری فکر نکردم…
بعدازظهر آخرین روز مدرسه بود. تازه از راه رسیده بودم و هنوز لباس هایم را عوض نکرده بودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. کسی جواب نداد. گوشی را گذاشتم. دوباره صدای زنگ بلند شد. همین که گفتم:«بفرمایید؟» آنکه پشت خط بود با صدایی لرزان گفت:« من همسایه تونم…» تازه شناختم. او «حسام» پسر همسایه مان بود. سالها پیش پدرش را از دست داده بود و با مادرش تنها زندگی می کرد. او دیپلم ردی داشت و در یک اداره کار می کرد. پسر مودب و سربه زیری بود. بعدازظهرها موقع برگشتن از مدرسه گاهی او را کنار در خانه شان می دیدم. بعد از سولام و احوالپرسی گفتم:« حالتون خوبه؟ امری داشتین؟» من و من کنان گفت:« راستش، می خواستم خواهش کنم اگه ایرادی نداره چند روز کتابهای ریاضی و فیزیک و ادبیاتتان را به من قرض بدین؟» با تعجب گفتم:« کتابا رو برای خودتون می خوایین؟» او که معلوم بود خجالت کشیده، نفسی تازه کرد و گفت:« بله، با اجازه می خوام متفرقه بخونم و دیپلم بگیرم. خیلی زود پس می دمشون.» خندیدم و گفتم:« از اینکه این تصمیم رو گرفتین خیلی خوشحال شدم. مانعی نداره. بیایین ببرین.» یک ربع بعد آمد و کتابها را برد. شب که موضوع را به مادرم گفتم، خندید و گفت:« خدا رو شکر، بالاخره سربه راه شد.» پدر هم خندید و گفت:« نه جانم! از ترس سربازی و جنگه.» چند روز بعد حسام هرسه کتاب را آورد و خیلی تشکر کرد. همه را در اتاقم و روی میز تحریرم گذاشتم. فردای آن روز که می خواستم مطالعه را شروع کنم، تکه کاغذی از لای یکی از کتابها افتاد. برداشتم و خواندم. نامه حسام بود: سلام. می خواهم یک چیز را صاف و صادقانه به من بگویید. آیا حاضرید مرا به همسری بپذیرید؟ اگر مطمئن شوم که جوابتان مثبت است، مادرم را خواستگاری شما می فرستم. من یکی دو سال است که شما را دوست دارم و در آرزوی ازدواج با شما هستم.» این نامه را توهینی به خودم تلقی کردم و خیلی عصبانی شدم. پس کتابها بهانه بود. پاک کلافه شده بودم. از ترس اینکه نامه به دست پدر و مادرم نیفتد فوری آن را پاره کردم و در یک فرصت مناسب به حسام تلفن زدم و با عصبانیت گفتم:« از کارتون خوشم نیومد. من می خوام درس بخونم و بعد برم دانشگاه. قصد ازدواج هم ندارم.» حسام که پیدا بود جا خورده گفت:« هرچقدر بگین من صبر می کنم.» با غیظ گفتم:« من فعلا نمی خوام ازدواج کنم. من رو فراموش کنین!» او سکوت کرد و چیزی نگفت و من به شدت گوشی را روی تلفن کوبیدم. ولی نمی دانم بعد زدم زیر گریه! بعد از آن اتفاق سعی کردم همه چیز را فراموش کنم و چسبیدم به درسم اما حسام رهایم نیم کرد. پیغام پشت سرپیغام و گاهی هم سرراهم سبز می شد. از ترس آبروریزی به پدر و مادرم چیزی نمی گفتم تا اینکه به قول خودش دل به دریا زد و با مادرش به خواستکاری ام آمد. قاطعانه جواب منفی دادم. ضمن اینکه پدر و مادرم نیز اصلا با این ازدواج موافق نبودند. پدرم همیشه دوست داشت من با یک آدم گولدار ازدواج کنم. خودم نیزمی خواستم پزشک شوم و ازدواج را یک سد جدی بر سرراهم می دانستم اما گذشت زمان و سماجت حسام کار خودش را کرد. روزبه روز احساس می کردم علاقه خاصی به حسام دارم اما به روی خودم نمی آوردم.
-«شهاب» می خواد بیاد خواستگاریت. پدرت هم موافقه!این را مادرم گفت. شهاب فامیل نزدیکمان بود و وضعش خوب بود. دلیل موافقت پدر هم همین بود. او خانه و ماشین داشت. در جواب مادر گفتم:« الان وقت این حرفا نیست مامان. من می خوام هر طور شده پزشکی قبول بشم.» در همین حیص و بیض حسام دوباره با مادرش به خواستگاری ام آمد اما پدرم شدیدا مخالفت کرد. حالا دیگر خودم به حسام علاقه مند شده بودم و تقریبا هر روز که به بهانه درس خواندن با دوستم به خانه شان می رفتمف او را می دیدم. شرط ازدواج با او را در ادامه تحصیل گذاشتم و او پذیرفت و با جدیت شروع به درس خواندن کرد و متفرقه امتحان داد و دیپلم گرفت. من هم در رشته پزشکی دانشگاه تهران قبول شدم. هرگز قطرات اشک او را در روزی که خبر قبولی ام را شنید، فراموش نمی کنم. با صدایی پرزدار و دو رگه گفت:« همه چیز تموم شد. اگه تا امروز امیدوار بودم که به تو می رسم، اما حالا هیچ امیدی ندارم. پدرت هرگز تو رو به من نمی ده.» به او امیدواری دادم و گفتم:« اولا درسته که امسال کنکور قبول نشدی اما مطمئنم که سال دیگه قبول می شی. ثانیا من پدرم رو راضی می کنم.» بعد انگشتری را که حسام به عنوان هدیه تولد به من داده بود به انگشت چپم کردم و گفتم:« این هم حلقه ازدواج، حالا چی می گی؟» لبخند کمرنگی زد و گفت:« تو خیلی خوبی. من توی انتخابم اشتباه نکردم. بهت قول می دم حساب یدرس بخونم و توی یه رشته خوب قبول بشم.» پدر جشن مفصلی برای قبولی من برگزار کرد. شهاب و خانواده اش هم آمده بودند. دوباره زمزمه ازدواج من و او شروع شد اما من حالا فقط حسام را می خواستم. بنابراین مخالغت خودم را اعلام کردم. پدرم به احترام من چیزی نگفت اما هنوز ترم اول به پایان نرسیده بود که پیامهای پی در پی و واسطه فرستادن های شهاب شروع شد. پدر می گفت:« شهاب، پسر خوبیه. پول داره. خونه و ماشین داره.» در جواب پدر می گفتم:«اگه از نظر شما اینا ملاک خوبی و شخصیتن، از نظر من ارزشی ندارن. من ملاک های دیگه ای دارم.» آن روز بحث شدیدی بین من و پدر درگرفت که عاقبتش نشستن سیلی پدر بر صورتمب ود. بعد از آن روز میانه من و پدر شکراب شد. رفتار او نسبت به من سرد شده بود اما من به هیچ وجه نمی خواستم با شهاب ازدواج کنم تا اینکه یکی از نامه های حسام به دست پدرم افتاد. کتک مفصلی از او خوردم و چند روز نگذاشت به دانشگاه بروم و همان روز آبروی حسام و خانواده اش را در محله برد. عاقبت به وساطت مادر به دانشگاه برگشتم و همان روز برای حسام از طریق یکی از دوستانش پیغام فرستادم که می خواهم ببینمش بعد عم با شهاب تماس گرفتم و گفتم عصر به پارک بیاید. بیچاره کلی ذوق کرده بود و فکر م یکرد نرم شده ام. عصر وقتی شهاب به پارک آمد از دیدن حسام جا خورد. با خونسردی گفتم:« این حسامه. من و اون همدیگه رو دوست داریم و می خواییم با هم ازدواج کنیم. لطفا پاتون رو از گلیم ما بیرون بکشین.» شهاب که خود را تحقیر شده می دید، به سوی حسام حمله کرد و با هم گلاویز شدند. همان شب شهاب به خانواده ام اطلاع داد که از زادواج با من منصرف شده و دختر دیگری را انتخاب کرده است. پدرم هاج و واج مانده بود که چه اتفاقی افتاده و چرا شهاب به یکباره پشیمان شده است اما جز من و شهاب و حسام کسی این راز را نمی دانست.
حسام سال بعد در دانشگاه پذیرفته شد اما نه در تهران بلکه در یکی از شهرهای بزرگ و در یک رشته فنی. خیلی خوشحال شدم و به او گفتم:« حالا که میونه م با پدرم خوب نیست، خودم رو از تهران به اون شهر منتقل می کنم.» حسام خانه شان را در تهران اجاره داد و با پولش در آن شهر اجاره کرد و مادرش را هم برد. من هم به هر زحمتی بود با یک جابجایی خودم را به دانشگاه شهری که حسام در آن قبول شده بود، منتقل کردم. حسام هم کار می کرد و هم درس می خواند. او بارها به خواستگاری ام آمد اما پدر لج کرده بود و جوابش منفی بود. پدر بارها به شهری که آنجا درس می خواندم آمد و مرا تهدید کرد که خودم را به تهران منتقل کنم اما من حاضر به بازگشت به تهران نبودم. چهار سال گذشت. حسام با مدرک مهندسی فارغ التحصیل و در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شد. او باز هم به خواستگاری ام آمد و پدر شرط ازدواج من و او را یک خانه و ماشین گذاشت و حسام هم قبول کرد. خانه پدری اش را به نام من کرد و سپس چند هفته بعد با ماشینی که خریده بود، به خواستگاری ام آمد. پدر تسلیم شد. من و حسام نامزد کردیم و عقدو عروسی موکول شد به بعد از سربازی حسام. دوره جنگ با بعثی ها بود و حسام در میان دلهره و اضطراب من به سربازی رفت. حسام رفت اما هنوز سربازیش به پایان نرسیده بود که به بیماری سختی دچار شد و اجل به او مهلت نداد. روح حسام به آسمان پرکشید و من که از این هجرت ناگهانی شوکه شده بود با پرس و جوی زیاد و دیدن نظر پزشکی قانونی فهمیدم که بر اثر عفونت شدید روده و کلیه جان سپرده بود. آری، حسام کسی که چند سال به پاکی آب به من عشق ورزید و در راه رسیدن به من پافشاری کرد، یک کلیه اش را فروخته بود که خواسته نابجای پدر مرا تامین کند و ماشین بخرد. او با فروش کلیه اش پیش قسط آن ماشین را داده بود. هفته ها در بیمارستان بستری شدم. حال خودم را نمی فهمیدم. زندگی بدون او برایم مفهومی نداشت. مادر حسام خیلی زود- یک ماه بعد- به او پیوست. او طاقت دوری پسرش را نداشت. وقتی حالم بهتر شد، تصمیم گرفتم درسم را خوب بخوانم. این طوری هم سرگرم می شدم و هم می توانستم در آینده به مردم کشورم خدمت کنم. پدرم که پشیمان بود می گفت:« اینطوری خودت رو اذیت نکن. حسام که از دنیا رفت. تو زنده ای، زندگی می خوای. خواستگار خوبی برات اومد جوابش نکن!» با حرف پدرم شدیدا مخالفت می کردم. نمی خواستم بعد از حسام با هیچ مرد دیگری ازدواج کنم. چند سال قبل پدرم و یک سال پس از او مادرم نیز از دنیا رفت. اگر پدرم از حسام خانه و ماشین نمی خواست، الان حسام سالم و سرحال در کنارم بود و ما زیر یک سقف زندگی می کردیم. ای کاش پدرم روی پول و ثروت پافشاری نمی کرد
اکنون با خاطرات حسام زنده ام. در این سالها هرگز به ازدواج با مرد دیگری فکر نکردم…
کلمات کلیدی : داستان واقعی , داستان واقعی ازدواج , داستان واقعی زن و شوهر , داستان واقعی زناشویی , روایت واقعی ازدواج , روایت واقعی زندگی , ماجرای واقعی ازدواج , ماجرای واقعی زن و شوهر , مخالفت خانواده , واقعیات ازدواج , واقعیات زندگی مشترک , واقعیت زندگی
ارسال نظر








