
با اجازه غزلى تازه فدایت کردم…
با اجازه غزلى تازه فدایت کردم
بر سر سجده نه در شعر دعایت کردم
با اجازه از همه دست کشیدم امشب
و تو را از وسط جمع سَوایت کردم
با اجازه از تو و چشم و لبت مى گویم
چه کنم دست خودم نیست هوایت کردم
با اجازه تو طبیبى و منم باز مریض
تو بزن بوسه بگو باز دوایت کردم
با اجازه به خیالات خودم مى پیچم
مثلا بودى و این بار صدایت کردم
با اجازه از شما و بى اجازه از همه
بوسه بر شعر زدم باز دعایت کردم
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید؟
راستش زور من ِ خسته به طوفان نرسید
گر چه گفتند بهاران برسد مال منی
قصه آخر شد و پایان زمستان نرسید
من گذشتم که به تقدیر خودم تکیه کنم
جگرم سوخت ولی عشق به عصیان نرسید
کلِ این دهکده فهمید که عاشق شده ام
خبر اما به تو ای دختر چوپان نرسید
در دل مزرعه بغضم سله بسته ست قبول!
گندمم حوصله کن نوبت باران نرسید…
نان عاشق شدنم را پسر خان می خورد
لقمه ای هم به منِ بچه ی دهقان نرسید
تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
حیف دستم سر آن موی پریشان نرسید…
کلمات کلیدی : جملات عاشقانه برای همسر , جملات قصار , عاشقانه , عاشقانه به همسر , عاشقانه ها , عشق زن و شوهر , عشق زن و مرد , متن عاشقانه , متن عاشقانه برای همسر , ملات عاشقانه
ارسال نظر






