امروز عصر ساکمو می‌بندم تا برای همیشه از پیشش برم

امروز عصر ساکمو می‌بندم تا برای همیشه از پیشش برم

دو سال پیش در یک روز تابستانی طبق رسوم سنتی برام خواستگار اومد. اون موقع من یک سال بود که درسمو تموم کرده بودم و هنوز تو حال و هوای بچگی به سر میبردم. تا سال قبلش با اصرارهای کودکانه از پدرم میخواستم برام اردک بخره و امسال باید به ازدواج با شخصی فکر میکردم که ۸ سال از خودم بزرگ بود و شناخت کافی هم ازش نداشتم.

در همان ملاقات اول خانواده اش بخصوص مادرش خیلی تعریفشو میکرد که پسرم خیلی سربه زیره خیلی سالمه و تا حالا لب به سیگار نزده و همش سرش تو کار خودش بوده و پسر کاری ایه! و اهل زندگیه و … خونه داره و ماشین داره و استخدام فلان شرکته و …

آقا داماد تک پسر خانواده بود و سه تا خواهر داشت. همان روز اول هم من به پدرم جوابم رو دادم و گفتم من نمیخوام ازدواج کنم. ولی خانواده ام همش میگفتند خانواده خوبی هستند و پسره هم شرایطش خوبه و موقعیت خوبی داره و … اینقدر تو مغزم خوندند که بله راگفتم و همین یک کلمه آغازگر مشکلات من بود …

روز بله برون فرا رسید و مهریه تعیین شد. ولی مابین روز بله برون تا عقد همش سر همین مهریه بحث داشتیم. چون مادرم میگفت مهریه را باید زیاد میگفتیم و الان هم باید تعداد مهریه را زیاد کنند ولی آقا داماد قبول نمیکرد و میگفت مهریه همان روز تعیین شده و دیگه تغییر نمیکنه. البته مادرم هم تحت تاثیر حرفهای خاله ام منو مجبور میکرد که مهریه را زیاد کنم. چون خاله ام معتقد بود که من هم سنم کمه هم زیبا هستم برای همین ارزش من بیشتر از این حرفهاست …

آقا داماد پاشونو کردن تو یه کفش که مهریه یه بار تعیین شده و سرم بره یه دونه اش را هم عوض نمیکنم. ولی در عوض یک سفر حج خودش به مهریه ام همان روز عقد و  در جمع حاضرین اضافه کرد.

روز خواستگاری ما باهم توافق کرده بودیم که بعد از ازدواج من درسم را ادامه بدهم و حتی در مورد نوع لباس پوشیدنم هم گفته بودم که من دختری مانتویی هستم و دوست دارم همین طور هم لباس بپوشم و آقا داماد قبول کرده بودند … اما … بعد از عقد …

یک ماه بعد از عقدمان به همراه خانواده من به مسافرت رفتیم. که همش گیر داده بود چرا با شوهر خواهرت حرف زدی؟ چرا موهات بیرونه! موهاتو بذار تو و … و بیشتر وقتش را هم با شوهر خواهرم نشست و صحبت کرد. بعد هم که گفتم چرا همش پیش اون بودی مثلا ما نامزدیم آخه! میگفت چه اشکالی داره مگه گیری داری که میترسی رو بشه؟!(اینم از اولین سفر ما)

تقریبا یکی دو ماه بعدش هم سر اینکه باید شب خونه ما بمونی بحث کردیم. ما هم که اصلا در خانواده امان رسم نیست در زمان نامزدی شب خونه داماد بمونیم قبول نمیکردم برم خونشون. اونم همینو بهانه کرد و گفت یا شب میای خونمون میمونی یا باید چادر سرت کنی!(خودتون قضاوت کنید این دو موضوع چه ربطی به هم دارند؟)

منم که میدونستم خانواده ام بخصوص پدرم راضی نمیشن من حتی یه ثانیه از شب رو خونه اونا بمونم با بی میلی قبول کردم چادری بشم.

بعد هم که گفتم میخوام طبق حرفی که روز خواستگاری درسمو بخونم برم دانشگاه! گفت چرا برای چی؟ نکنه با یکی قرار گذاشتی باهم برید دانشگاه؟ نکنه یه عشق دیگه داری که با هم میخوایید برید دانشگاه؟!!! همین حرفهاشو هم اینقدر گفت تا آخرش بیخیال درس و دانشگاه شدم گرچه خیلی دوست داشتم درسمو میخوندم.!

روزگار نامزدی من هم همینطور داشت سپری میشد و چه روزگار مثلا شیرینی بود! یک روز که باهم برای کمی گردش بیرون رفته بودیم از من پرسید اگر خدای نکرده عصبانی بشم و ناخواسته تورو بزنم چی کار میکنی؟

منم که تا حالا از دست پدرم هم یه سیلی نخورده بودم گفتم خب معلومه میذارم میرم!! اونم خیلی زود گفت دستم بشکنه اگه بخوام رو تو دست بلند کنم.من اونروز باید بمیرم!!!

یه بار که داشتیم از گردشهای کوتاه عصرانه برمیگشتیم سر موضوع چادری شدنم حرصم گرفت و با صدای نسبتا بلندی باهاش صحبت کردم.اونم همش میگفت آروم بگو داد نزن! که یکدفعه با پشت دستش زد تو دهنم! منم شروع کردم به گریه کردن و اصرار میکردم که میخوام برم خونه! منو تو دیگه نمیتونیم با هم زندگی کنیم و دیگه تموم شد … اونم خیلی زود شروع کرد به معذرت خواهی کردن و غلط کردم و … حتی رفت برام آب میوه خرید و دلداریم میداد که تو رو خدا منو ببخش دستم بشکنه منو ببخش!! و من … آشتی کردم.!

دوران نامزدی من شبیه هیچ دوران نامزدی که تا حالا دیدید نیست. با اینکه نامزد بودیم ولی اختیاراتم دست اون بود. هیچ جا نمیتونستم با خیال راحت برم.حتی خونه اقوام و حتی خواهرم هم نمیذاشت برم!وقتی کسی خونه ما میامد که نامحرم هم داشتند مثل شوهر خواهرم یا پسرخاله ام یا … گفته بود باید برم طبقه بالا و وقتی آنها رفتند برگرد پایین! یکبار وقتی خواهرم اینا اومده بودند برای شام، جلوی در ماشینشونو دیده بود و همونجا به طبقه پایین زنگ زد و از قضا من جواب دادم و با عصبانیت گفت شوهرخواهرت خونتونه و تو هم پایین پیش اونایی؟ مگه نگفته بودم که وقتی اونا میان برو طبقه بالا! ( همه این حرفها رو با داد و هوار میگفت در صورتی که خودش چند بار به من گفته بود دوست ندارم با صدای بلند با من صحبت کنی! اونوقت خودش داشت اونجوری داد میزد)!!!!

حتی وقتی خواهرم اولین بچه اش را به دنیا آورد من مثل غریبه ها رفتم عیادتش و یه آژانس گرفت و زود رفتم بیمارستان و کمپوتی که خریده بودیم را زود به خواهرم دادم و برگشتیم خانه!!!!!! در صورتی که من هم دوست داشتم در آن لحظات کنار خواهرم باشم و از او مراقبت کنم…. وقتی هم روز مراسم اسم گذاری خواهرزاده ام شد مثل غریبه ها رفتم مراسمش ولی همش زنگ میزد که تموم نشد بسه دیگه من حوصلم سر رفت، گرچه خانواده خودش هم در مراسم بودند همش به من میگفت تمومش کنید من چکار کنم که خواهرت بچه زاییده!دوران نامزدیمو زدید بهم! بعد هم که اینجا رسمه دختر بعد از به دنیا آوردن بچه تقریبا یک هفته خونه مادرش میمونه! در این چند روز هم یه جور اعصابم رو خورد کرد.چون فکر میکرد شوهرخواهرم هم در این چند روز قراره اینجا بمونه برای همین از صبح تا شب میموند خونه ما که نکنه یه وقت شوهرخواهرم بیاد و منم پیش اونا باشم. روزایی که خودش نمیامد به خاطر اینکه دیگه خجالت میکشید زیاد خونه ما بمونه از بیرون مراقبم بود! و همش تذکر و تذکر بود که برام میفرستاد که مبادا شوهرخواهرت بیاد و خونه شما بمونه و تو هم اونجا باشی!!

روزهایی که خانواده من مشغول خریدن جهازیه برای من بودند چپ میرفت راست میرفت میگفت باید فلان چیز رو بخرن باید گاز فلان مارک برات بخرن ماشین ظرفشویی بخرن بوفه بخرن فرش اینجوریشو بخرن … و خیلی توقعش از خانواده من زیاد بود. حتی اینقدر از طرف من توقعش زیاد بود که وقتی در همین دوران چند نفری از فامیلامون براش پاگشا نگرفتن همش بهم میگفت فامیلت بی لیاقته و از این حرفها …

خلاصه جهاز من تکمیل شد و  … روز عروسی تعیین شد.!! روز قبل از عروسی من رفتم آرایشگاه. عصر وقتی خانواده ام برای خریدن میوه مراسم به بازار رفته بودند اومد خونمون و وقتی دید ابروهام کمی نازکتر از سابق شده کلی داد و هوار راه انداخت که چرا ابروهات نازک شده( خبر نداشت فردا قراره آخر ابروهامو تیغ بزنن!! ولی با این رفتاری که نشون داد دیگه منصرف شدم!) و کلی دعوام کرد. دیگه به همه چیم کار داشت و هیچ کاری رو نمیتونستم بدون اجازه اون انجام بدم!!

خلاصه بعد از کلی دعوا کردن گذاشت رفت خونشون. بعد هم که بهم زنگ زد من جواب تلفنشو ندادم. بعد از یکی دو ساعت دیدم یکی داره در خونه رو از پاشنه درمیاره وقتی درو باز کردم دیدم همسرم با حالت خیلی عصبانی اومد تو و تا میخوردم کتکم زد که چرا تلفنو جواب نمیدی و … اینقدر زد که بازوهام کبود شده بود و ناخنهای پام خونی!!! مثلا از فردا قراره بریم زیر یک سقف باهم مثل دو کبوتر (؟؟؟) زندگی کنیم.

از این موضوع هنوزم پدر و مادرم خبری ندارند. ولی همون روز به مادر شوهرم گفتم بیچاره اونم فقط گریه میکرد و میگفت اشکال نداره توروخدا هیچی نگو فردا کلی مهمون دعوت کردیم آبرومون میره من خودم باهاش صحبت میکنم.

روز عروسی هم تو تالار اصلا محلش نمیذاشتم و با حالت قهر کنارش نشسته بودم. فقط یه بار بهش گفتم به خواهر زاده ات( سه چهار سالشه) بگو اینقدر با لباس من ور نره! اینقدر روی سن بالا پایین نکنه بره بشینه! که تو جواب علاوه بر یک فحش گفت به تو ربطی نداره.

تا اینکه بالاخره تصمیمیو گرفتم و وقتی داشتم ساکمو میبستم مادرشوهرم بهم زنگ زد که داری چکار میکنی؟ بیا پایین! منم رفتم. بعد که موضوع رو بهشون گفتم که داشتم ساکمو میبستم برای همیشه برم خیلی مادرشوهرم ناراحت شد و کلی نصیحتم کرد که تو زندگی هر کسی این اختلافات هست و پدر شوهرم هم گفت “تو جونیت اینجا اومده و پیریت از اینجا میره!” البته این یه ضرب المثله که من فارسیشو اینجا نوشتم. و گفتن ما اجازه نمیدیم تو از اینجا بری. خواهر شوهرم هم بعد از کمی زنگ زد و کلی باهام حرف زد. و گفت این چه کارایی که تو میکنی؟! تو آخرش مادر منو دق میدی! معلومه این کارارو مادرت و خواهرت یادت دادن! (این دقیقا شبیه حرفای شوهرم بود پس معلومه قبلا باهام حرف زدن چون رو چه حسابی داشت میگفت اونا یادم دادن؟!) همینم بهش گفتم.

خلاصه اینکه به مادر شوهرم هم گفتم که فقط به خاطر شماست که نمیرم و امتحانی یه مدت میمونم اگه دوباره شروع کنه بهم بی احترامی کنه یا دست روم بلند کنه یا حرف کنایه دار بزنه جدی جدی میرم. حتی بهشون گفتم که تو این مدت که من اومدم خونه شما همش سرکوفت نخریدن بوفه رو بهم میزنه که چرا تو جهازت بوفه نیاوردی؟! مادر شوهرم هم گفت بیخود کرده گفته ما همون روز اول باهم صحبت کرده بودیم سر همین موضوعها! حالا چرا اینجوری میکنه نمیدونم. منم گفتم که میگه اون موقع خواب بودم حالا بیدار شدم. مادرش هم گفت بیخود کرده حالا بیدار شده!خلاصه اینکه نرفتم و موندم.

 

ولی بعد از چند وقت امروز عصر ساکمو میبندم برای همیشه ازپیشش برم. دیگه نمیتونم حرفها و رفتارشو تحمل کنم.!

 

 

 

کلمات کلیدی : , , , , , , , , , ,


InstagramTelegrammaghalat