در برابر درس سختی که یاد گرفته بودم تمام پول‌های دنیا هم ارزش نداشت

در برابر درس سختی که یاد گرفته بودم تمام پول‌های دنیا هم ارزش نداشت

یکشنبه 31/ فروردین /1390: قلبم همچون قلب یک پرنده وحشی کوچک که به دام افتاده باشد، تند تند می زد. هدیه ای را از که «باراد» مدیر عامل شرکت گرفته بودم، ته کیفم سر دادم و با زبانی الکن از او تشکر کرده و از دفتر بیرون زده بودم. می دانستم از آن لحظه رابطه ما به شکلی درآمده که دیگر نمی شود به شکل قبل درآوردش. همه چیز عوض شده بود. البته از خیلی وقت پیش حس می کردم دکتر با من طور دیگری رفتار می کند. همین با اسم کوچک صدا زدن هایش مرا منقلب می کرد و تحت تاثیر قرار می داد. اما به خودم می گفتم:« بچه نشود دختر! اون خیلیا رو به اسم صدا می زنه. این که نشد دلیل. تازه بیست شش، هفت سال از تو بزرگتره و با داشتن بچه های بزرگ نمی تونه احساس خاصی داشته باشه. واسه خودت انقدر خیالبافی نکن!» امروز وقتی ترجمه آخرین مکاتبه ها را به او دادم اشاره کرد بنشینم. راستش، با همه ادعاها و لاف و گزافی که در مورد دل و جراتم می زدم، کمی ترسیدم. همه کارمندان رفته بودند.  من هم اگر این فکس استعلام قیمت از آلمان این قدر دیر نمی آمد تا حالا حتما نزدیکی های خانه مان بودم. روز مادر بود و باید خودم را سریع به خانه می رساندم. می خواستم دستگاه را روی حالت اتوماتیک بگذارم و بروم اما باراد خواست بمانم و قیمت ها را چک کنم و برای مشتری دیگرمان به پاکستان بفرستم. روی حرف رییس که نمی شد حرف زد. ماندم و کارم را انجام دادم. یکساعت بعد موقع خداحافظی در حالیکه لبخندی مهربان بر صورت خوش فرمش نشسته بود هدیه بسیار زیبا کادوپیچ شده ای را به دستم داد و با لحنی آرام  گوش نواز گفت:«ازت خواهش می کنم قبولش کن!» رفتارم موقع گرفتن هدیه خیلی ضایع و خنده دار بود. بی هیچ حرفی هدیه را گرفتم و توی کیفم گذاشتم و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد تشکر کردم و به حالت دو از شرکت بیرون آمدم. سوار تاکسی که شدم بسته را باز کردم. باورم نمی شد باراد به من عطر هدیه داده بود! گفته بود به مناسبت روز زن و قدردانی از زحماتم است اما لبخند و حالت نگاهش چیز دیگری نشان می داد. عطر یک هدیه خاصی و خصوصی است. هیچ مدیری به کارمند زیردستش عطر هدیه نمی دهد مگر این که… خدایا! حس عجیبی را دارم تجربه می کنم. حس کسی که می خواهد برای اولین بار پرو بالی به وسعت احساس باز کند و پوسته سخت کودکی اش را بشکند…

چهارشنبه 10/اردیبهشت/1393: امروز تولد بیست و دو سالگی ام بود. خیلی از همسن و سالانم ازدواج کردند اما من حس می کنم هنوز از نظر روانی توانایی جدا شدن از دوران کودکی و نوجوانی ام را ندارم و دلم می خواهد حالا حالاها در دنیای بی خبری سیر کنم. امروز دکتر در یک فرصت مناسب و به دور از چشم دیگر کارمندان شاخه ای گل سرخ روی میزم گذاشت و هنوز در تعجب از این کارش به سر می بردم که پیامک تبریک روز تولدم رسید. او اولین کسی است که میل به بزرگ شدن و همچون یک دختر بالغ رفتار کردن را در من بیدار کرده است. راستش، از این حس هم می ترسم و هم خوشم می آید و از همه مهمتر می دانم که آن را باید همچون یک راز در دلم حبس کنم. حس من نسبت به باراد عنوانی بهتر از «عشق ممنوع» ندارد. مطمئنم پدر و مادرم تحت هیچ شرایطی راضی نخواهند شد که من با مردی متاهل ازدواج کنم. حالا آن زن می خواست توی کره مریخ ساکن باشد، تاثیری در ماجرا نمی گذارد. چقدر به یک گوش شنوا نیاز دارم. کسی که موضع نگیرد و فقط به حرفهایم گوش دهد.

شنبه 3/ خرداد/1393: – تو دختر سرکشی هستی البته سرکش نه به معنای بدش. اینکه می خوای شخصا زندگی رو امتحان کنی و خیلی چیزها رو بفهمی و به حرف و تجربه بزرگترا اکتفا نکنی برام خیلی جالبه!

باراد روبرویم نشسته بود و این حرفها را با طمانینه تحویلم می داد. در تمام لحظاتی که مرا به بهانه کار به اتاقش کشاند و روبروی خودش نشاند و سرصحبت را باز کرد، گرمای شیرینی را در وجودم حس می کردم. گرمایی که می ترسیدم نامش را عشق بگذارم. من در خانواده ای بزرگ شدم که  اجازه مطرح کردن موضوعاتی همچون عشق ممنوع است. پدر و مادرم تحصیلکرده و دنیا دیده هستند و می توانند ساعتها در مورد شیوه های صحیح فرزند پروری سخنرانی کنند و به دیگران راهکار نشان دهند. اما برعکس همه ادعاهای دوستی و رفاقت، رابطه شان  را با من و برادر کوچکترم تا نقطه ای پیش می بردند و همانجا متوقف می کردند. آنها با رفتارشان می گفتند که ما اجازه نداریم پایمان را از حد خاصی درازتر کنیم. خب، در این میان برادرم به مراتب از من حرف گوش کن تر و سربه راه تر بود. پدر و مادرم می گفتند:« رفتارمن مثل بچه اییه که صددفعه می شنوه آتیش می سوزونه اما آخر سر دستش رو می زنه به شعله ها تا ببینه معنی سوزوندن چیه!» دلم نمی خواست مطیع اوامر پدر و مادرم باشم. اصلا دلم نمی خواست طوری زندگی کنم که آخر سر به عقب نگاه کنم و آه بکشم که چرا در فلان نقطه سرنوشتم، به حرف دیگران تصمیمی گرفته ام که مسیر زندگی ام را عوض کرده. ترجیح می دهم خودم مهار سرنوشتم را در دست بگیرم و خب، مسئولیتش را هم می پذیرم.

دوشنبه 12/ اردیبهشت/1393:– دو سال قبل بعد از یه سال تحصیل توی رشته زبان انگلیسی متوجه شدم دانشگاه بیشتر از تافلی که دارم بهم یاد نمی ده. نمی دونم، شاید سال های بعد وضع تغییر می کرد اما من نخواستم بمونم و ببینم. با وجود مخالفت خونواده م انصراف دادم و حتی حاضر نشدم یه سال مرخصی بگیرم تا فکر کنم. پدر و مادرم توی شوک بودن که اعلام کردم می خوام برم سرکار. بیچاره ها انتظار داشتن مثل بچه آدم سرمو بندازم پائین و شروع کنم به درس خوندن تا توی رشته ای که دوست دارم و می پسندم قبول بشم من اما برخلاف تصور همه رفتار کردم. اونقدر اصرار و خواهش و التماس و لجبازی کردم تاپدرم و مادرم رضایت دادن برم سرکار. شرکت شما رو داییم معرفی کرد. یکی از دوستاش گفته بود این شرکت محیطش قابل اعتماده و از این شرکتای الکی قارچی نیست که امروز ثبت می شن و دو تا کارمند از طریق آگهی استخدام می کنن و فردا دفتر رو می بندن و حقوق کارکنانشون رو بالا می کشن.

باراد دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و با دقت به حرف های من گوش می داد. صحبت هایم که تمام شد همان لبخند اغوا کننده اش را بر لب نشاند و گفت:« از خوش شانسی من بوده که اومدی اینجا و مشغول به کار شدی!» زبانم بند آمد. حتی نتوانستم در جواب احساسش چیزی بگویم. در حالیکه دست و پایم را گم کرده بودم از جایم بلند شدم و از اتاقش بیرون آمدم. چقدر در دلم دایی را دعا می کردم که چنین موقعیت کاری را نصیب کرد. موقعیتی که داشت به عشقی سوزان تبدیل می شد. دایی درست می گفت. شرکت باراد یک شرکت تجاری استخوان دار بود. دایی از اینکه در مصاحبه پذیرفته و استخدام شده بودم خوشحال بود ولی بنده خدا از کجا می دانست که من و دکترباراد تمام قراردادهای اجتماعی را کنار می گذاریم و آرام آرام بهم علاقمند می شویم؟

سه شنبه 24/ تیر/ 1393: باراد به شکلی خیلی ظریف به من توجه می کند و من از این همه احساس لذت می برم و پردر می آورم. او امروز  از آینده ای که قرار بود برایم بسازد حرف زد. از شنیدن حرفهایش قند توی دلم آب می شد. چقدر ذوق زده شده بودم. او می گفت:«لیاقت تو بیشتر از اینه با یکی از این پسرای بچه ننه ای که عرضه ندارن یه آپارتمان شصت متری رهن کنن و دستشون رو جلوی پدرشون دراز، ازدواج کنی. تو با من می تونی همه دنیا رو ببینی. به شهرها و مناطق معروف بری. توی زیباترین خیابونا خرید کنی و غروب آفتاب رو توی بندرای رویایی و گران قیمت توریستی ببینی.» خدایا! باورم نمی شد. یعنی عشق با تمام زیبایی هایش به من رو کرده؟ خودم را در لباس سفید عروسی کنار باراد تصور می کنم. چه رویایی زیبایی! رویایی که خواب را از چشمانم ربوده!

دوشنبه 30/ تیر/1393: امروز باراد با دلخوری گفت:«چرا از اون عطری که برات خریده بودم استفاده نمی کنی؟» در جوابش سکوت کردم. واقعیت این بود که نمی دانستم آن عطر گران قیمت را چه کنم؟ مطمئنا مادرم باور نمی کرد دوستانم چنین هدیه ای برایم خریده باشند. چند روزی قایمش کردم و بعد به دروغ گفتم:« از این دستفروشای کنار خیابون خریدمش و اسانس اون عطر معروفه.» حس بویایی مادرم خیلی قوی نیست اما پدرم برعکس اوست. هیچ وقت پیش پدرم جرات نمی کنم از آن عطر استفاده کنم. چون مطمئنم که مچم را خواهد گرفت. او که بهترین و گران قیمت ترین عطرها را استفاده می کند می داند که هیچ کدام از اسانسهای تقلبی این همه دوام ندارند. آن وقت مجبور می شوم واقعیت را بگویم که آغاز یک جنجال اساسی خواهد شد. صبح ها پدرم بیش از من می رود بیرون و من می مانم تردید استفاده از این عطر. باراد امروز می گفت:« اگه از اون عطر استفاده کنی بهم نشون می دی که چقدر برات مهمم و بهم فکر می کنی!» به او پیام دادم که حتما در یک فرصت مناسب از آن عطر استفاده خواهم کرد.

دوشنبه 6/مرداد/ 1393: امروز بهترین روز عمرم بود. باراد مرا به یکی از شیک ترین رستورانهای شهر برد و پس از آن به خانه بزرگ و ویلایی اش در شمال شهر رفتیم. با یادآوری اتفاقی که آنجا افتاد و حرفهای باراد، برای رسیدن به آینده ای که برایم ترسیم کرده لحظه شماری می کنم. باراد قول داد که هر چه زودتر  از شر سایه نحس زندگی مشترک بی سرانجامش خلاص شود و به خواستگاری ام بیاید.

پنجشنبه 10/مهر/1393: باراد امروز در جواب نگرانی ام برای آینده گفت:« من ساعت ها به تو فکر می کنم و هر بار با دیدنت کلی رویا توی ذهنم شکل می گیره. من رو درک کن. بهم فرصت بده. باید آروم آروم از شر زندگی اولم خلاص بشم.» راستش، توی دلم یک جورهایی خالی شده است. رابطه مان همچنان به شکل مسخره ای پیش می رود اما من نمی خواهم واقعیت را قبول کنم. باراد هیچ تلاشی برای به واقعیت تبدیل کردن رویاهایی که برایم به تصویر کشیده بود نمی کند. از این می ترسم که زنگ تفریحی بیش برایش نبوده باشم!

شنبه 10/آبان/1393: امروز «بهاره» خواهر باراد که عاقله زنی چهل و چهار ساله است به شرکت آمد و به عنوان مدیر داخلی مشغول به کار شد. بهاره  زن جالبی است. او با روابط عمومی قوی که دارد با همه زود دوست شد و همه چیز را توی مشتش گرفت طوری که انگار سالهاست در این شرکت کار می کند.

یکشنبه 18/آبان/1393: بهاره زن خوش قلب و مهربانی است. از نگاهها و طرز برخوردش فهمیده ام که از موضوع من و باراد خبر دارد اما آنقدر رفتارش جدی است که نمی توانم هیچ حدسی در مورد نظرش بزنم وبرایم امکان هم ندارد که سوالی بپرسم.

چهارشنبه 3/دی/1393: رابطه من و باراد صمیمی تر از قبل شده. دلم شور می زند اما هر بار که از نگرانی ام برایش حرف می زنم آنچنان مرا در بن بست احساسی قرار می دهد که از فکرهایی که در موردش کرده ام خجالت می کشم. می دانم، باراد آنقدر وجدان دارد که مرا قال نگذارد!

یکشنبه 17/ اسفند/1393: امروز می خواستم بروم خرید. از قبل با دوستانم قرار گذاشته بودم. با عجله از شرکت خارج شدم اما سرخیابان یادم افتاد که کارت عابر بانکم را جا گذاشته ام. فوری برگشتم. توی راه پله آبدارچی شرکت را دیدم. در را باز کرد و گفت:«دکتر و خواهرش هنوز نرفتن.» آهسته وارد شدم. لای در اتاق باز بود و صدای جر و بحث شان به گوش می رسید. فکر کردم بهتر است آنها متوجه حضورم نشوند. حتما درباره مسائل خصوصی شان صحبت می کردند. به اتاقم رفتم و داشتم از داخل کشوی میزم کارتم را برمی داشتم که اسم خودم را شنیدم. بهاره با لحنی عصبی می گفت:« تو حق نداری این دختره رو بازی بدی. این دختره بی تجربه ست. هیچ شباهتی به دخترایی که قبلا باهاشون بودی نداره. معلوم که دنبال یه زندگی عاشقانه با توئه نه به فکر پول و داشتن لباسای مارکدار و…» گوشهایم تیز شد. باور نمی کردم، یعنی سرمن داشتند بحث می کردند؟اصلا یادم رفت به دنبال چه آمده ام؟ فقط گوش دادم. کمی سکوت برقرار شد و بوی سیگار آمد. صدای باراد را شنیدم که از احساس پیری می گفت. از اینکه ارتباطش با من حس جوانی را در او زنده می کند و محبت کردنهای من رغبت و هیجانش را اضافه! هیچ حرفی از ازدواج به میان نیامد. فقط باراد در جواب اعتراض های بهاره گفت:« انقدر توی کار من دخالت نکن. در ضمن این دختره خودش خواست که به قول تو بازیچه دست من باشه!» خدایا! پاهایم به زمین چسبید. سرم به دوران افتاده بود. باورم نمی شد، یعنی من فقط یک هوای تازه برای باراد بودم؟ توان حرکت نداشتم. نمی دانم چند دقیقه طول کشید و من همانجا ایستاده بودم. بهاره از اتاق بیرون آمد، پشت سرش هم باراد. مرا که دیدند تعجب کردند و من خیلی دلم می خواست حرفهایی را که در گلویم تبدیل به گلوله شده بود به زبان بیاورم اما نتوانستم. با چشمانی اشک آلود چند ثانیه به باراد خیره نگاه کردم و از دفترش بیرون آمدم!

سه شنبه 22/ اردیبهشت/ 1393: هیچ کس نمی داند چرا به یکباره تصمیم گرفتم سرکار نروم. پدر و مادرم اصرار داشتند برای گرفتن حقوقم بروم اما من حتی دنبال حقوقم نرفتم. دلم نمی خواست دیگر نگاهم به نگاه باراد بیفتد. حساب بانکی ام را بستم تا مبادا باراد پولی به عنوان حق و حقوق به حسابم واریز کند. دربرابر درس سختی که یاد گرفته بودم تمام پولهای دنیا هم ارزش نداشت. کسی را مقصر نمی دانم. من خودم خواستم تجربه کنم؛ تجربه ای که به قیمت تباه شدن زندگی ام تمام شد. من خودم این راه را انتخاب کردم پس باید عواقب دردبارش را هم بپذیرم. من برای کشیدن این کوله بار رنج آماده ام؛ منی که خودم را بازیچه دست باراد قرار دادم…

منبع

کلمات کلیدی : , , , , , , , , , ,


InstagramTelegrammaghalat