وقتی چشم باز کردم رویا دیگر نبود؛ او رفته بود…

وقتی چشم باز کردم رویا دیگر نبود؛ او رفته بود…

– آخه باباجان، من به چه زبونی باید بگم که آمادگی ازدواج ندارم؟ اونم با کسی که این همه سال برام مثل یه برادر بوده. آخه شما چرا انقدر خودخواه و یکدنده هستین؟ مگه برای یه ازدواج موفق نظر دختر شرط نیست؟ اونوقت شما با وجود اینکه می دونین جوابم منفیه قرار بله برون گذاشتین؟ من برای آینده م هزار تا نقشه دارم. نمی خوام مثل دخترای دیگه این روستا مجبور به یه ازدواج تحمیلی بشم و تا آخر عمر به پای شوهر و بچه هام بسوزم و بسازم. دوست دارم برای خودم کسی بشم. درس بخونم و برم دانشگاه!

پدر پک غلیظی به قلیانش زد و گفت: «این مزخرفات رو توی همون مدرسه یادت دادن. می دونی، مقصر من بودم که گذاشتم بری مدرسه و همین چند تا کلاس درس رو بخونی. اگه همون موقع قلم پات رو می شکستم الان اینطوری برای من حرفای گنده تر از دهنت نمی زدی. ببین دختر، خوب گوشاتو باز کن؛ تو چه بخوای و چه نخوای باید با «رضا» ازدواج کنی. این جوون، پسرخاله ته و من بیشتر از چشمام بهش اعتماد دارم. واسه تو هیچکس بهتر از رضا پیدا نمی شه. باید خدا رو شکر کنی که با این پای چلاغت این پسر اونقدر مردونگی داشته که پاپیش بذاره وگرنه می موندی وردل ننه ت!» جملات آخر پدر حسابی حالم را خراب کرد. مخصوصا اینکه برای بیشتر تحقیر کردنم حرف هایش را که زد خنده ای پر صدا سرداد. علیرغم اشارت چشم و ابروی مادر که مرا به سکوت وا می داشت، نتوانستم طاقت بیاورم و گفتم: «اگه پای من چلاغ شده و من شدم مایه ننگتون واسه خاطر کار خودتون بوده. فراموش نکردین که من اون روز وقتی شش ساله م بود ترک موتور شما نشسته بودم که تصادف کردیم و…» هنوز حرفم تمام نشده بود که سیلی محکم پدر برصورتم نشست. طعم شور خون را در دهانم حس می کردم. مادر با هول و ولا به سمتم آمد و در حالیکه مرا کشان کشان به سمت اتاق دیگرمان می برد گفت: «این همه چشم سفید نباش دختر. با پدرت کل کل نکن. مطمئن باش هیچ پدر و مادری بد بچه هاشون رو نمی خوان!» خواهر بزرگترم به سمتم آمد. با دستمال خون گوشه لبم را پاک کرد و خطاب به مادر گفت: «آره واقعا، هیچ پدر و مادری بد بچه هاشون رو نمی خوان. بد منو نمی خواستین که مجبورم کردین با یه مافنگی ازدواج کنم که آقا به جرم حمل مواد بیفته زندان و منم طلاق بگیرم و با دو تا بچه برگردم خونه پدرم و هر خفت و خواری رو تحمل کنم؟» مادر که در خودخواهی دست کمی از پدر نداشت در جواب خواهرم با غیظ گفت: « تو دیگه بس کن. اگه بابات حرفاتو بشنوه سیاه و کبودت می کنه. بعدش هم، تو خودت عرضه نداشتی که شوهرت رو از اون وضع نجات بدی و کاری کنی دیگه از مواد استفاده نکنه. حالا هم خدا رو شکر کن که بابات خرج خودت و بچه هات رو میده وگرنه مجبور بودی یا بری گدایی یا با پیرمردای بزرگتر از پدرت ازدواج کنی!» مادر اینها را گفت و رفت. خواهرم سرم را روی شانه اش گذاشت و گفت: «نترس، کار به همون جا هم می رسه. امروز فرداست که بابا مجبورم کنه با یکی از همون پیرمردای علیل و زن مرده ازدواج کنم.» بغض سنگینی گلویم را می فشرد. خودم را در آغوش خواهرم انداختم و زار زار گریستم…

با دنیایی از غم و اندوه به عقد رضا درآمدم اما هنوز یک ماه از نامزدی مان نگذشته بود که رضا در جاده تصادف کرد و کشته شد. مرگ رضا آغاز بدبختی هایم بود. همه اهل فامیل حتی اعضای خانواده ام شومی مرا مسبب مرگ او می دانستند. شاید باورتان نشود اما روز خاکسپاری رضا آنقدر از پدر و مادر خودم و خانواده رضا کتک خوردم که از حال رفتم. آنها می گفتند چون با نارضایتی پای سفره عقد نشسته ام رضا را نفرین کردم. بعد از مرگ رضا روزگارم سیاه شد. اطرافیانم نمی گذاشتند آب خوش از گلویم پائین برود. حق نداشتم پایم را یک قدم از خانه بیرون بگذارم. اگر تلفن خانه زنگ می زد و من جواب می دادم، پدر و برادرانم قشقرقی به پا می کردند آن سرش ناپیدا! می گفتند: «لابد به یکی چراغ سبز نشون دادی و منتظر تماسش هستی!» اگرروسری یا بلوزی غیر از رنگ مشکی می پوشیدم بدترین تهمت ها از طرف مادرم نثارم می شد. او می گفت: «تو سرخوری. همین که عروس خانواده خواهرم شدی با قدم نحست اون بدبخت رو فرستادی سینه کش قبرستون. حالا هم از خوشحالیت لباسای رنگی می پوشی!»آری، این وضع و حال من در خانه مان بود. حرفها و حدیث ها و شایعاتی که سرزبان مردم روستا و دوست و فامیل و آشنا بود هم جای خود دلم را می سوزاند. یکسال از فوت رضا می گذشت. همه این رفتارها را به امید بهتر شدن اوضاع تحمل کردم اما وقتی دیدم هر چه می گذرد وضع بدتر می شود، دیگر طاقت نیاوردم و در حالیکه فقط شانزده سال داشتم، بزرگترین اشتباه زندگی ام را مرتکب شدم؛ از خانه فرار کردم! مقصدم تهران بود. سال ها قبل یکی دو بار با خانواده ام برای دیدن اقواممان به تهران رفته بودیم. همیشه دلم می خواست می توانستیم در چنین شهر بزرگی زندگی کنیم. جایی که آدم در آن همچون قطره ایی در دریا گم می شود. من آنقدر خام و خوش خیال بودم که تصور می کردم به محض ورودم به تهران می توانم کاری برای خودم بیابم و درسم را بخوانم غافل بودم از اینکه…

– حاضرم شرط ببندم که از خونه فرار کردی. یه دختر نجیب شهرستانی هستی که از گیردادنای پدر و مادرش به ستون اومده و عطای زندگی توی خونه به لقاش بخشیده و زده به چاک! حدسم درسته خانم کوچولو؟

در حالیکه داشتم دست هایم را می شستم از آینه پشت سرم را نگاه کردم. دختری نوجوان با چهره ای رنگ پریده گوشه دستشویی به نوبت ایستاده بود و زن جوانی که مشغول مرتب کردن آرایشش بود داشت این حرفها را خطاب به او می زد. دختر نوجوان با وحشت اطرافش را نگاه کرد و ساک دستی کوچکش را به سینه اش فشرد. زن جوان که رنگ رژلبش به سیاهی می زد خنده ای بلند سرداد و گفت: «از چی می ترسی دخترجون؟ من که هیولا نیستم. فقط خواستم بهت بگم که حواست رو جمع کنی. باید خیلی مواظب باشی. هوا دیگه کم کم داره تاریک می شه. جایی داری بری؟» و سپس سرش را نزدیک گوش دختر نوجوان برد و چیزی گفت. حدسم می زدم چه چیزی در گوش دختر نوجوان نجوا کرده است. زن مسنی که تازه وارد دستشویی کوچک گوشه محوطه بیرونی مترو شده بود، از گوشه چشم نگاهی به زن جوان انداخت و بی آنکه حرفی بزند، سرش را تکان داد. خوب حس می کردم که دختر نوجوان گریه اش گرفته و از طرفی کاملا مستاصل است. اگر آن ماده گرگ یکبار دیگر پیشنهادش را مطرح می کرد دختر نوجوان از روی درماندگی و بی آنکه بداند چه عاقبتی در انتظارش است همراهش می رفت. زن جوان که متوجه نگاههای غضبناک من که سرتاپایش را برانداز می کردم شده بود، ابروانش را بالا انداخت و گفت: «چیه خانم؟ چرا اینطوری نگاهم می کنی؟ تا حالا آدم ندیدی؟!» با تفنر نگاهش کردم و گفتم: «آدم دیدم، آشغالایی مثل تو رو هم زیاد دیدم. قبلا فقط توی پارکا دخترای مردم رو از راه بدر می کردین اما ظاهرا حالا گستره فعالیتتون بیشتر شده. اونقدر پررو شدین که جلوی چشم دیگران این بدبختا رو به سمت باتلاقی که خودتون توش غوطه ورین، می کشونین!» این را گفتم زن جوان به سمتم هجوم آورد. هرچند کتک کاری میانمان درگرفت اما با کمک دو سه تا خانم دیگر و تهدید به خبر کردن پلیس، خودم را از زیر مشت و لگد زن جوان نجات دادم و همچنین دخترک نوجوان را از چنگال های بی رحم و پلیدش…

آن روز دختر نوجوان را که حالا می دانستم نامش «رویا»ست، به خانه ام بردم. او که پیدا بود حسابی ترسیده، اضطراب و نگرانی از سرتاپایش می بارید. به گریه های او من هم به هق هق افتادم. دستم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم: «نترس عزیزم. من کنارت هستم و نمی ذارم آسیبی بهت برسه!» رویا که از یکی از روستاهای کویری کشورمان قرار کرده و به تهران آمده بود، سفره دلش را نزدم گشود و از زندگی اش برایم گفت. حرف هایش که تمام شد گفتم: «فکر می کنی اینطوری همه چیز درست می شه؟ تهران پر از گرگه، خیلی خطرناک تر از اون زنی که توی دستشویی دیدی. بهترین کار اینه که برگردی پیش خانواده ت. اصلا فردا صبح با هم راه می افتیم و میریم. من باهاشون حرف می زنم. خدا رو چه دیدی؟ شاید با حرفام تونستم کاری بکنم که باهات خوب رفتار کنن. اگه اینجا بمونی حروم می شی رویا. این شهر بی درو پیکر فقط از دور قشنگی داره. از نزدیک مثل یه اژدهاست که  خیلیای دیگه مثل تو رو بلعیده…» رویا نگذاشت حرفم تمام شود. با صدایی بغض آلود گفت: «نمی تونم برگردم صبا. اگه برگردم پدر و برادرام زنده م نمی ذارن!» او را در آغوش گرفتم و گفتم: «زود قضاوت نکن عزیزم. اونا هرچی باشن خانواده ت هستن. دیگه واقعا غول نیستن که. الان هم بیخود با این مسائل فکرت رو مشغول نکن. بگیر بخواب که معلومه خیلی خسته یی!» رویا آن شب معصومانه در آغوشم به خواب رفت من اما پلک روی پلک نگذاشتم. آفتاب که طلوع کرد برای خرید نان تازه صبحانه از خانه بیرون رفتم و وقتی بازگشتم رویا نبود؛ او رفته بود! تا چند روز همچون دیوانه ها بودم. نمی گویم همه جا را دنبالش گشتم اما به هرجایی که به ذهنم می رسید سرزدم؛ پارکها، پاتوق های دختران فراری و… اثری از رویا نبود. تنها چیزی که در آن لحظات از خدا می خواستم این بود که: «کاش رویا تحت تاثیر حرفام قرار گرفته و برگشته باشه خونه شون.» هرچند نگران رویا بودم اما بازگشت او نزد خانواده اش را آنقدر به خودم تلقین کردم که آرام گرفتم…

هشت ماه از اولین باری که رویا را دیده بودم می گذشت. یکی از آخرین روزهای آخرین ماه سال بود که موبایلم زنگ خورد. منتظر هر کسی بودم جز رویا… به محض اینکه گوشی را جواب دادم خودش را معرفی کرد و خواست همدیگر را ببینیم. برای دیدنش لحظه شماری می کردم. با خودم گفتم: «شاید برام کارت عروسیش رو اورده!» به پارک محل قرارمان که رفتم اما وا رفتم. رویا با آن چیزی که دیده بودم زمین تا آسمان تفاوت داشت. آرایش تندی کرده بود. مانتویی با رنگ جیغ و چسبان به تن داشت و موهایش را از پس و پیش شالش بیرون گذاشته بود…

– صبا، من نمی تونستم برگردم خونه. یعنی جرات این کار رو نداشتم. آخه تو از اخلاقای منحصر به فرد پدر و برادرام خبر نداشتی، از غیرتا و تعصبای بیجایی که داشتن. می دونستم اگه پیشت بمونم بالاخره یه جوری بهشون خبر می دی واسه همین صبح که برای خرید نون رفتی، منم از خونه زدن بیرون. تا غروب توی خیابونا چرخیدم؛ از این اتوبوس به اون اتوبوس تا اینکه نزدیک یه پارک بزرگ پیاده شدم و رفتم اونجا. اولین باری بود که دلم نمی خواست خورشید غروب کنه. روی نیمکت پارک نشسته بودم. دلشوره م لحظه به لحظه بیشتر می شد. به خودم و بخت بدم لعنت می فرستادم. داشتم گریه می کردم که یه دختر جوون اومد کنارم نشست و سرصحبت رو باز کرد. بهم گفت خیلی دختر فراری بودنم تابلوئه. کلی زبون ریخت. گفت اگه بخوام می تونم برم خونه ش و یه مدتی پیشش باشم. اگر هم نه، همون جا بشینم و منتظر پیدا شدن سرو کله مزاحما باشم. چاره یی نداشتم جز اینکه همراهش برم. یه خونه نقلی توی شمال شهر داشت. با دو تا دختر دیگه زندگی می کرد. می گفت اونا هم یه زمانی فراری بودن. تا چند روز اول حسابی ازم پذیرایی کردن. اما بعدش بهم فهموندن که اگه قراره اونجا بمونم باید کارکنم، مثل اونا. اولش دوزاریم نیفتاد. نمی دونستم منظورشون چه کاریه. یه شب دخترا مهمون داشتن. چند تا مرد بودن. اولش با هم گفتن و خندیدن. یکی از مردا مدام منو از گوشه چشمش می پائید. اون شب برای اولین بار به اصرار دخترا مشروب خوردم. سقوطم از همون شب شروع شد. بعد از اون منم شدم مثل همون دخترا. اوائل خیلی گرفته بودم و همش گریه می کردم. دخترا بهم می گفتن این فکرو خیالا رو بذار کنار. دیگه فصل جدیدی از زندگیت شروع شده. اگه مثل ما خوب کار کنی خیلی زود اونقدر پولدار می شی که می تونی آپارتمان و ماشین بخری. صبا، کاش همون موقع برمی گشتم خونه مون. کاش برمی گشتم و روزی صدبار کتک می خوردم اما تن به این ذلت نمی دادم…

رویا همچنان حرف می زد و من… حس می کردم خون در رگ هایم یخ زده. دهانم قفل شده بود. همانجا، روی نیمکت ولو شدم. فشارم پائین افتاده بود. نمی دانم چقدر طول کشید تا حالم جا آمد. وقتی چشم باز کردم رویا دیگر نبود؛ او رفته بود…

منبع

کلمات کلیدی : , , , , , , , , , ,


InstagramTelegrammaghalat