
تو چندمين دختری هستی که فريب اين آدم احمق را خوردهای؟!
شماره تلفنش را يکي از هم کلاسي هايم به من داد و گفت: فرزاد، پسرخاله ام است و خيلي مغرور است بيا و به طور ناشناس با او تماس بگير و اذيتش کن تا دلم خنک شود!
متاسفانه من که تازه گوشي تلفن همراه خريده بودم و ذوق و شوق داشتم بدون توجه به عواقب اين کار اشتباه و از روي مسخره بازي به تلفن پسر غريبه زنگ زدم.
فرزاد پس از چند بار تماس تلفني، گفت: اگر شجاعت نداري و مي ترسي خودت را نشانم بدهي پس چرا زنگ مي زني؟
منم حماقت کردم و شوخي شوخي دلباخته پسري شدم که بعدا فهميدم پسرخاله هم کلاسي ام نيست و قبلا سر او نيز کلاه گذاشته است. ولي وقتي در اين باره از فرزاد توضيح خواستم که چرا به هم کلاسي ام نامردي کرده اي؟ او با چرب زباني تمام تقصيرها را به گردن دوستم انداخت و گفت: واقعا قصد ازدواج داشتم اما اين دختر لياقت ندارد و…!
من با آرامشي که در صداي اين پسر جوان حس مي کردم و با علاقه قلبي که به او داشتم خام شدم و حدود ۳ ماه با او در ارتباط بودم تا اين که يک روز غروب به بهانه جشن تولدش مرا به خارج از شهر برد و با وعده ازدواج و توسل به زور مورد آزار و اذيت قرار داد!!!!
از آن به بعد حتي هروقت در پارک قرار ملاقات مي گذاشتيم و هم ديگر را مي ديديم با اين ادعا که يک نخود ترياک مي تواند از نظر عصبي آرامم کند چند بار از اين مواد لعنتي در چاي و نوشيدني حل کرد و به خوردم داد. ولي چون واقعا دوستش داشتم نمي خواستم او را از دست بدهم و به همين خاطر با اشتباهي بزرگ، به خواسته هايش تن دادم. اما خيلي زود فهميدم به بيراهه رفته ام چون با مشکلي که برايم به وجود آمده بود نگراني خاصي داشتم و ديگر نمي توانستم به اين ارتباط شوم ادامه بدهم.
از فرزاد خواستم هرچه سريع تر تکليفم را روشن کند ولي او خيلي خونسرد در حالي که چاقويي را نشانم داد گفت: تکليف تو از روز اول هم روشن بود بهتر است بروي و گورت را گم کني در غير اين صورت نمي گذارم يک روز خوش ببيني و…!
با شنيدن اين جملات تهديدآميز دنيا روي سرم خراب شد و تصميم گرفتم موضوع را به مادرش خبر بدهم اما پيرزن با چشماني اشک بار نگاهم کرد و پرسيد: تو چندمين دختري هستي که فريب اين آدم احمق را خورده اي؟ از دست اين پسر ناخلف خسته شده ام و نمي دانم به خاطر اين خطاهايش چه جوابي به همسر و دختربچه اش بدهم؟
پيرزن با آه و ناله مرا نفرين کرد و تازه فهميدم چه ساده و راحت فريب خورده ام و حيثيتم را به باد داده ام و حتی نمي توانم در اين باره چيزي به مادرم بگويم چون او بعد از مرگ پدرم هر کاري که از دستش برمي آمده، انجام داده است و اگر چنين حرف هايي را بشنود سکته مي کند
منبع
کلمات کلیدی : داستان واقعی , داستان واقعی ازدواج , داستان واقعی زن و شوهر , داستان واقعی زناشویی , روایت واقعی ازدواج , روایت واقعی زندگی , ماجرای واقعی ازدواج , ماجرای واقعی زن و شوهر , واقعیات ازدواج , واقعیات زندگی مشترک , واقعیت زندگی
ارسال نظر








