از دست اين مرد جانم به لبم رسيده و ديگر حاضر نيستم به اين زندگی ادامه بدهم…

از دست اين مرد جانم به لبم رسيده و ديگر حاضر نيستم به اين زندگی ادامه بدهم…

مشغول آشپزي بودم که با هم جر و بحث کرديم و او مثل ديوانه ها ملاقه را از دستم کشيد و آن چنان ضربه محکمي به سرم زد که چشمانم سياهي رفت و روي زمين ولو شدم. از دست اين مرد چند زنه جانم به لبم رسيده است و ديگر حاضر نيستم به اين زندگي نکبت بار ادامه بدهم. 

هفت ساله بودم که مادرم مرتکب خطاي بزرگي شد و آتش اشتباهاتش خرمن زندگي مان را سوزاند و خاکستر کرد. او که زني بدحجاب و بي بندوبار بود به اتهام رابطه نامشروع با مردي غريبه دستگير شد و پدرم بدون چون و چرا طلاقش داد. من در کمتر از يک سال، زندگي با نامادري را در حالي تجربه کردم که پدرم معتقد بود سرش به سنگ زمانه خورده و چون به مادرم آزادي هاي زيادي داده، به اين بلا گرفتار شده است.

او با زنجير بدبيني من و نامادري ام را در قفس سخت گيري هايش زنداني و روح و روان مان را خسته و فرسوده کرد. اين برخوردهاي پدرم و تعصباتش براي تمام اقوام و آشنايان سوال برانگيز بود و آن ها با طعنه مي گفتند نه به آن شوري شور و نه به اين بي نمکي!

پدرم در مدت کوتاهي به خاطر افسردگي شديدي که پيدا کرده بود، توسط يکي از همسايگان به دام مواد مخدر افتاد. متاسفانه او نامادري ام را نيز که در اين شرايط سرناسازگاري گذاشته بود، معتاد کرد تا دهانش را ببندد.

زن جوان آهي کشيد و افزود: من روزگار بسيار سختي را پشت سر گذاشتم و احساس دلتنگي و تنهايي مي کردم تا اين که به طور اتفاقي با مرد جواني آشنا شدم. او تبعه خارجي است و ادعا مي کرد اگر با هم ازدواج کنيم در آينده اي نزديک مرا همراه خود به کشورش خواهد برد و زندگي آزاد و  آبرومندانه اي برايم فراهم خواهد کرد.

جمال با سوء استفاده از وضعيت نابه سامان خانواده ام به خواستگاري آمد، ولي پدرم قبول نکرد. افسوس که فريب وعده هاي دروغينش را خوردم و به پيشنهاد او از خانه فرار کردم. حدود يک هفته بعد به خانه بازگشتم و به اين ترتيب بود که پدرم به ناچار با ازدواج ما موافقت کرد. اما حيف که نمي دانستم مرد روياهايم مدارک شناسايي اش جعلي است و سرم کلاه گذاشته است.

تازه هنوز چند ماه نگذشته بود که فهميدم جمال چند زن ديگر را نيز عقد کرده بود و از آن ها به عنوان کارگر در کارگاهي واقع در حاشيه شهر کار مي کشد و کسب درآمد مي کند. جالب اين جاست که بعد از من با دو دختر از خانواده هاي بي بضاعت ديگر هم ازدواج کرده.

با اطلاع از اين موضوع، اعصاب و روانم حسابي به هم ريخت و چون به قول معروف «خود کرده را تدبير نيست» مانده بودم چه خاکي به سرم بريزم. ديشب وقتي او به ديدنم آمده بود، گفتم طلاقم را بده اما اين مرد هوسران با بي شرمي گفت: چرا اين  قدر زود خسته شده اي، تو را از پدرت خريده ام و … ! ما با هم درگير شديم و او کتکم زد و از خانه فرار کرد.

زن جوان با چشماني اشک بار گفت: از تمام پدران و مادران خواهش مي کنم به يکديگر احترام بگذارند و هميشه تعادل را در زندگي خود حفظ کنند. اگر پدرم سال ها قبل نسبت به مادرم کمي آگاهانه تر برخورد مي کرد و مادرم نيز به اصول اعتقادي پاي بند بود، اين همه بدبختي برايمان درست نمي شد و من هم در کانون پرمهر خانواده اي منطقي رشد مي کردم و درس مي خواندم.

 

منبع

کلمات کلیدی : , , , , , , , , , ,


InstagramTelegrammaghalat