
کاش در انتخابم بیشتر دقت میکردم
خسته و کوفته از دانشگاه به خانه برگشتم و مي خواستم استراحت کنم که مادرم صدايم زد و گفت: همسايه طبقه بالا ما را براي جشن تولد دخترش دعوت کرده است بيا با هم برويم و يک شيريني بخوريم، زود برمي گرديم.
فوري خودم را آماده کردم و همراه مادرم به خانه همسايه رفتم؛ آن روز در بين ميهمان ها خانم ميان سالي به من زل زده بود و چشم برنمي داشت. او با اشاره مرا به زن جواني که همراهش بود نشان داد و آن ها با هم پچ پچ مي کردند. در اين لحظه مادرم خيلي آرام گفت: مراقب رفتار و حرکاتت باش مثل اين که طرف خواستگار است. با شنيدن اين حرف لبخندي زدم و گفتم: خدا به خير کند.
حدس مادرم درست از آب درآمد، چون چند روز بعد آن خانم ميان سال به خانه ما آمد و اجازه خواست براي پسرش به خواستگاري ام بيايند. مادرم با خوشحالي قبول کرد و قرار شد شب تعطيلي آخر هفته مراسم خواستگاري برگزار شود.
ما بلافاصله تحقيقات خودمان را درباره اين خانواده از همسايه مان آغاز کرديم. خانم همسايه گفت: حدود ۷ سال قبل مستاجر اين خانواده بوده اند و با شناختي که از آن ها دارد افرادي بسيار خوب و بي آزار هستند.
متاسفانه پدر و مادرم با تکيه بر تعريف و تمجيدهاي زن همسايه تحقيقات درست و حسابي انجام ندادند و جلسه خواستگاري نيز با پادرمياني همسايه مان بدون هيچ شرط و شروطي برگزار شد و من با يونس نامزد شدم.
در شب جشن عقدکنان مان بيشتر از ۳ ميليون تومان طلا از داخل خانه ما سرقت شد؛ پدر و مادرم به همه کس شک کردند و حتي پدرم با لحني تحقيرآميز خانمي که براي نظافت و انجام کارهاي خانه به مادرم کمک مي کند را متهم به دزدي کرد، اما براي حفظ آبرو و حرمتي که براي ميهمان ها و جشن عروسي قائل بوديم حرفي نزديم و سکوت کرديم.
يک هفته از نامزدي مان در حالي سپري شد که متوجه حرکات و رفتار مشکوک شوهرم شده بودم. او گاهي عصبي و زودرنج مي شد و از من فاصله مي گرفت.با نگراني موضوع را به مادرم اطلاع دادم. او مي گفت مردها همه مثل همديگر هستند و بايد آن ها را تحمل کرد.
دو هفته ديگر هم گذشت و دوباره مبلغ يک ميليون تومان پول از داخل خانه سرقت شد و اين بار نيز پدرم با توهين و تهمت زدن به کارگر نظافتي از اين زن بيچاره شکايت کرد و شبي که به رسم خانوادگي مان براي مراسم پاگشا به خانه برادرم رفته بوديم مادرم، مچ نامزدم را هنگام سرقت چند تکه طلاجات بچه برادرم گرفت و تازه فهميديم در مورد کارگر نظافتي منزل که براي لقمه اي نان حلال و سير کردن شکم ۳ فرزند صغير خود شبانه روز زحمت مي کشد، مرتکب چه اشتباه و گناه بزرگي شده ايم و براي کسب رضايت او به دست و پا افتاديم و از همه اين ها بدتر اين که فهميديم نامزدم به کريستال اعتياد دارد و براي تامين هزينه موادمخدر دست به سرقت مي زند.
من نمي توانم سرنوشتم را به دست اين مرد معتاد و خطاکار بسپارم و مي خواهم طلاق بگيرم، اما اي کاش به جاي اعتماد به شناخت جزئي همسايه درباره خواستگارم، کمي تحقيقات مي کرديم و از هول حليم توي ديگ نمي افتاديم. اين است عاقبت سهل انگاري در انتخاب همسر و شريک زندگي!!
کلمات کلیدی : داستان اعتیاد , داستان واقعی , داستان واقعی ازدواج , داستان واقعی زن و شوهر , داستان واقعی زناشویی , روایت واقعی ازدواج , روایت واقعی زندگی , ماجرای واقعی ازدواج , ماجرای واقعی زن و شوهر , واقعیات ازدواج , واقعیات زندگی مشترک , واقعیت زندگی
ارسال نظر








