
حالا میفهمم مرتکب چه حماقت بزرگی شدهام…
در آن وضعيت من که غلام حلقه به گوش شيطان شده بودم نمي فهميدم چه کار مي کنم و حدود ۳ ماه مثل ديوانه ها دنبال بهانه اي مي گشتم تا همسر ساده و قانع ام را از زندگي کثيف خودم حذف کنم.شريک زندگي ام با اين که خيلي صبور بود بالاخره کاسه صبرش لبريز شد و يک روز گفت: چرا واضح نمي گويي که چه مي خواهي؟ در آن لحظه با بي شرمي تمام جواب دادم؛ مي خواهم با فردي که در دوران مجردي عاشق و دلبسته اش بودم ازدواج کنم.
همسرم که انتظار شنيدن چنين حرفي نداشت صبح روز بعد به خانه پدرش رفت و خانواده اش با اطلاع از موضوع دست به دامان ريش سفيدهاي فاميل شدند اما نصيحت هاي پدر و مادرم و بزرگ ترهاي فاميل فايده اي نداشت و من با فروش آپارتماني که به هزار بدبختي خريده بودم مهريه همسرم را دادم و به خواسته هاي پليدي که داشتم رسيدم.
ولي پس از ازدواج با مرجان فهميدم عجب غلطي کرده ام چون او زني زياده خواه، پرغرور، ولخرج و از نظر روحي بسيار افسرده است و به دليل بيماري که دارد در روابط زناشويي نيز ناتوان و ضعيف مي باشد. او حتي مرا با شوهر قبلي اش مقايسه مي کند و با الفاظ رکيک و زشت شخصيتم را زير پا گذاشته است. روزهاي بسيار بدي را سپري مي کنم. خانواده و فاميل مرا طرد کرده اند و حالا مي فهمم مرتکب چه حماقت بزرگي شده ام. ديروز برايم خبر آوردند که همسر قبلي ام با پسر عمه ام ازدواج کرده است. من اعتراف مي کنم که در درگاه خداوند ناسپاسي کردم و حالا بايد تاوان پس بدهم!
کلمات کلیدی : داستان واقعی , داستان واقعی ازدواج , داستان واقعی زن و شوهر , داستان واقعی زناشویی , روایت واقعی ازدواج , روایت واقعی زندگی , ماجرای واقعی ازدواج , ماجرای واقعی زن و شوهر , واقعیات ازدواج , واقعیات زندگی مشترک , واقعیت زندگی
ارسال نظر








