
برخوردهای سرد و بیروح همسرم زندگیمان را نابود کرد
همسرم خسته و بي حوصله بود و هر وقت مي خواستم حرفي بزنم يا مي گفتم بيرون برويم و چند دقيقه اي با هم قدم بزنيم او با لحني تند جواب مي داد و مي گفت: من هم اگر از صبح تا شب در خانه مفت مي خوردم و مي خوابيدم هوس گشت و تفريح به سرم مي زد و…!
برخوردهاي سرد و بي روح مجيد براي من که تازه ۲ ماه از آغاز زندگي مشترک مان مي گذشت خيلي ناراحت کننده بود و از طرفي خانواده ام در شهرستان بودند تا حداقل بتوانم با آن ها رفت و آمد کنم و از تنهايي در بيايم.
در اين شرايط به ناچار تصميم گرفتم بعضي روزها خودم را بدون اطلاع شوهرم با قدم زدن در پارک يا رفتن به خيابان ها سرگرم کنم.
متاسفانه مجید از نظر روابط عاطفي و زناشويي خيلي سرد بود و هيچ توجهي به من که با هزار اميد و آرزو پا به خانه اش گذاشته بودم نشان نمي داد.
دوست داشتم براي يک بار هم که شده از دست پخت، سليقه و خانه داري ام تعريف کند و يا حداقل نظري دهد اما دریغ از یک تمجید و صحبت خشک و خالی.
دلتنگی خیلی به من فشار آورده بود و باعث شد اشتباهی بکنم که دیگه قابل جبران نیست و در همین حین با پسر جواني آشنا شدم که خيلي چرب زبان و حيله گر بود.
منزل آنان در نزديکي خانه ما بود و متاسفانه در مدت کوتاهي آنقدر با هم خودماني شديم که هر موقع دلم مي گرفت با او درددل مي کردم.
زن جوان چند ثانيه اي مکث کرد و در حالي که اشک مي ريخت متاسفانه امروز پليس من و آن پسر جوان را در داخل خانه مان دستگير کرد و سرافکنده و شرمسار شدهام.
اعتراف مي کنم که به آخر خط رسيده ام و به مجيد هم حق مي دهم که مي گويد طلاقت مي دهم.
کلمات کلیدی : داستان واقعی , داستان واقعی ازدواج , داستان واقعی زن و شوهر , داستان واقعی زناشویی , روایت واقعی ازدواج , روایت واقعی زندگی , ماجرای واقعی ازدواج , ماجرای واقعی زن و شوهر , واقعیات ازدواج , واقعیات زندگی مشترک , واقعیت زندگی
ارسال نظر








