
همچنان دارم چوب اشتباهات مادرم را میخورم…
مادرم خطا کرد و زندگي قشنگ مان را در آتش بيبند و باريهايش سوزاند و خاکستر کرد.
پدرم وقتي متوجه شد که مادرم با مرد جواني رابطه دارد بدون معطلي او را طلاق داد و سرپرستي مرا بر عهده گرفت. من آن موقع ۸ ساله بودم ولي خوب عمق غم و اندوه پدرم را درک مي کردم.
متاسفانه پس از گذشت ۳ سال پدرم در حادثه رانندگي جان خود را از دست داد. با اين مصيبت من سرگردان و بيچاره شدم. مادرم مرا به خانه خودش برد.
او با همان مردي که رابطه مخفيانه داشت ازدواج کرده بود و زندگي نکبت باري داشت.
ناپدري ام مردي معتاد و بي مسئوليت است و مادرم هميشه از اشتباهات دوران جواني اش اظهار ندامت و پشيماني مي کند.
چند سال گذشت و در اين مدت من سنگ صبور مادرم شده بودم. او هر لحظه مي گفت: خودت را در آينه کدر سرنوشت مادرت ببين تا بداني اگر دنبال بي بند و باري بروي و اخلاق و عفت خودت را زير پا بگذاري چه بلايي به سرت مي آيد.
دلم خيلي براي او که هر شب مجبور بود يک کتک مفصل از ناپدري ام بخورد مي سوخت اما کاري از دستم بر نمي آمد.
متاسفانه از چندي قبل متوجه نگاه هاي شيطاني اين مرد بي معرفت شدم. او دنبال موقعيتي مي گشت تا مرا مورد آزار واذيت قرار بدهد.من که از نيت هاي پليد ناپدري ام مي ترسيدم از خانه فراري شدم و به منزل يکي از همسايه ها پناه بردم. اما پسر همسايه نيز قصد سوءاستفاده از من را داشت.به ناچار موضوع را به دايي ام اطلاع دادم و دايي مرتضي مرا به منزل خودش برد.
با کمک او و همسرش ادامه تحصيل دادم. در مدتي که به مدرسه مي رفتم چند خواستگار خوب برايم آمد اما آن ها که با انجام تحقيقات دريافته بودند مادرم چه بلايي به سر پدر خدابيامرزم آورده از ازدواج با من منصرف شدند.
تا اینکه حدود ۷ ماه قبل با پسري جوان ازدواج کردم.
او روزهاي اول خيلي ابراز عشق و علاقه مي کرد اما شوهرم حالا يادش آمده که من جهيزيه نداشته ام و مادرم زني خيانت کار بوده است و حتي تحت تاثير حرف هاي چرت و پرت ناپدري ام، تهمت هاي زشت و ناروايي مي زند. ديگر خسته شده ام …..
کلمات کلیدی : داستان واقعی , داستان واقعی ازدواج , داستان واقعی زن و شوهر , داستان واقعی زناشویی , روایت واقعی ازدواج , روایت واقعی زندگی , ماجرای واقعی ازدواج , ماجرای واقعی زن و شوهر , واقعیات ازدواج , واقعیات زندگی مشترک , واقعیت زندگی
ارسال نظر








