
کاش با دسترنج خودم زندگیم را میساختم تا اینقدر تحقیر نشوم
۵ ساله بودم که پدرم فوت کرد و مادرم به هر بدبختي که بود مرا با آبرومندي بزرگ کرد و به دانشگاه فرستاد.
پس از آن که فوق ديپلم گرفتم به خاطر مادرم از سربازي معاف شدم و سپس تصميم گرفتم ازدواج کنم.
تنها ملاک من براي انتخاب همسر، پول و ثروت بود و روزي که 3 سال پیش فيروزه را به عقد خودم درآوردم نفس عميقي کشيدم و با خودم گفتم روزهاي سخت زندگي تمام شده است.
او دختر دايي ام بود و با حمايت هاي مالي خانواده اش کار و بار درست و حسابي راه انداختيم.
اما افسوس که از همان لحظه اول زندگي مان فيروزه ادعاي بيش از حد داشت و هر موقع مي خواستم حرفي بزنم سرم داد مي کشيد و مي گفت: يادت نرود که جوان يک لاقبايي بودي و اگر پدر و مادرم زير پر و بال تو را نمي گرفتند هنوز بدبخت و بيچاره بودي و…
متأسفانه همسرم در تمام کارهاي خانه خودش را صاحب نظر مي داند و در محيط کار نيز برخورد بسيار تحقيرآميزي با من دارد. حدود ۴ ماه قبل يک روز به سبب مشکل کوچکي که به وجود آمده بود در حضور چند نفر شخصيتم را لگد مال کرد و چون جوابش را دادم مرا از محل کار بيرون انداخت و گفت ديگر حق نداري به سر کار بيايي.
فيروزه آبروي مرا نزد اقوام و آشنايان به باد داده است و جلوي همه مي گويد از سر دلسوزي تن به اين ازدواج داده است.
همسرم معتقد است که اگر بچه دار شويم نخواهد توانست کارهايش را انجام بدهد و از اين مسئله نيز فراري است.
او با روحيه خشن خود عذابم مي دهد و هزار و يک ايراد روي من گذاشته، متأسفانه فيروزه نقش خود را به عنوان يک زن فراموش کرده است.
با وجود پول و ثروتي که به دست آوردم از اين ازدواج خيري نديدم.
همسرم در تمام لحظات زندگي احساس برتري و خودخواهي دارد و مرا به چشم يک کارگر و غلام حلقه به گوش مي بيند.
الان پشيمان هستم و مي خواهم او را طلاق بدهم ولی يک بار که حرف از طلاق به ميان آوردم برادرانش آن چنان کتکم زدند که تا چند روز ناي حرف زدن و راه رفتن نداشتم.
کاش با يک دختر ساده و بي ريا ازدواج کرده بودم و با دسترنج خودم زندگي ام را مي ساختم و اين قدر تحقير نمي شدم.
منبع
کلمات کلیدی : داستان ازدواج اشتباه , داستان واقعی , داستان واقعی ازدواج , داستان واقعی زن و شوهر , داستان واقعی زناشویی , روایت واقعی ازدواج , روایت واقعی زندگی , ماجرای واقعی ازدواج , ماجرای واقعی زن و شوهر , واقعیات ازدواج , واقعیات زندگی مشترک , واقعیت زندگی
ارسال نظر








