
سماجت دخترم برای ازدواج با اين فرد آرامش را از خانه ما سلب کرد
رفتار و حرکات سهيلا تغيير کرده بود و اين مسئله باعث شد تا نسبت به او حساس شوم.
از همسرم خواستم با دخترمان صحبت کند تا دليل گوشه گيري و انزواي او را کشف کنيم.
سهيلا در گفت وگو با مادرش حرف دل خود را بي رودربايستي گفت و از لحظه اي که متوجه شدم دخترم به فردي علاقه مند شده است و قصد ازدواج دارد او را صدا زدم و با خوشحالي گفتم به فرد مورد علاقه ات بگو به خواستگاري بيايد و پس از انجام تحقيقات لازم اگر مشکلي وجود نداشت سور و سات عروسي را فراهم میکنيم.
پس از گذشت چند روز فردي با تلفنم تماس گرفت و اجازه خواست تا در مورد سهيلا صحبت کند.
پس از شنيدن صداي اين فرد تصور کردم که حتما پدر آقا داماد از پشت گوشي حرف مي زند اما پس از گفت وگويي کوتاه فهميدم که او خودش خواستگار است. با تعجب پرسيدم ببخشيد شما چند ساله هستيد؟ او صدايش را صاف کرد و جواب داد: ۴۸سال سن دارم.
از شنيدن اين حرف داشتم شاخ درمي آوردم، در اين لحظه با عصبانيت گفتم: مرد حسابي تو از من ۳سال بزرگ تري، آن وقت چه طور به خودت اجازه مي دهي که از دختري ۱۷ساله خواستگاري کني و روي احساسات اين بچه پا بگذاري؟
آن روز با نگراني گوشي را قطع کردم و به سراغ سهيلا رفتم و وقتي به دخترم گفتم که حتما اشتباهي رخ داده است سهيلا در حالي که سرش را پايين انداخته بود جواب داد: نه اشتباه نکرده ايد.
چون داريوش ۴۸سال سن دارد و همسرش را طلاق داده است و ما از طريق اينترنت باهم آشنا شده ايم.
سماجت دخترم براي ازدواج با اين فرد آرامش را از خانه ما سلب کرد و با دل نگراني راهي تهران شدم و به منزل داريوش رفتم و از او خواهش کردم پاي خودش را از زندگي دختر نوجوانم بيرون بکشد.
اما او به حرف هايم توجهي نکرد و خيلي قاطعانه گفت من و سهيلا باهم قرار ازدواج گذاشته ايم و بهتر است براي حفظ آبرويت هم که شده رضايت خود را با اين ازدواج اعلام کني.
دست از پا درازتر به شهرمان برگشتم و به سهيلا گفتم مگر از روي جسد من رد بشوي که بتواني با اين مرد ازدواج کني.
دخترم نیز در برابر من مقاومت کرد و گفت اگر به خواسته اش نرسد دست به خودکشي خواهد زد.
متاسفانه اين بچه کم تجربه از ۲ شب قبل فراري شده است و نمي دانم کجاست و چه کار مي کند. حتي در تماسي که با داريوش داشته ام او نيز اظهار بي اطلاعي مي کند و جالب است که برايم خط و نشان کشيده است و با تهديد مي گويد دعا کن بلايي به سر سهيلا نيامده باشد در غير اين صورت تسويه حساب سختي با تو خواهم کرد.
من به عنوان يک پدر به نظر و خواسته دخترم ارزش قائل هستم اما اين ازدواج عقلاني ومنطقي نيست و داريوش آدمي هوس باز است که سر دخترم را کلاه گذاشته است.کاش دخترها و پسرهاي جوان در انتخاب شريک زندگي خود علاوه بر احساسات و رجوع به عقل خود با بزرگ ترهايشان نيز مشورت داشته باشند تا در آينده با مشکلي روبه رو نشوند.
کلمات کلیدی : داستان عشق مجازی، داستان واقعی ازدواج , داستان واقعی , داستان واقعی زن و شوهر , داستان واقعی زناشویی , روایت واقعی ازدواج , روایت واقعی زندگی , ماجرای واقعی ازدواج , ماجرای واقعی زن و شوهر , واقعیات ازدواج , واقعیات زندگی مشترک , واقعیت زندگی
ارسال نظر








