متاسفانه اين رفت و آمدهاي بيش از حد باعث شد تا همسرم دوستش را سنگ صبور خود قرار بدهد و با اعتماد به او سير تا پياز زندگي مان را برايش تعريف کند.
دوست همسرم با من نيز رودربايستي نداشت و انتظارات و خواسته هاي ليلا را با نيش و کنايه گوشزد مي کرد و حتي تاکيد مي کرد که بايد قدر ليلا را بيشتر بدانم.
پس از گذشت يک سال همسرم باردار شد و پريسا احساس مسئوليت بيشتري نسبت به او مي کرد.
متاسفانه با توجه به اين که ليلا دچار افسردگي دوران بارداري شده بود من و پريسا بيشتر به هم نزديک شديم و همين ارتباط غيرمعقول و بيش از حد باعث شد تا به همديگر دلبسته شويم.
با شرمندگي بايد بگويم که رابطه مخفيانه اي بين من و پريسا برقرار شد و همسرم يک سال پس از تولد فرزندمان فهميد چه اتفاقي افتاده است.
ليلا خيلي قاطعانه مرا ترک کرد و مسئوليت بچه ام را نيز برعهده گرفت. من هم با سوء استفاده از اين موقعيت پريسا را به عقد خودم درآوردم و در شرايطي زندگي جديدي را آغاز کردم که از سوي خانواده ام نيز طرد شدم.
ماجرا از اين قرار است که در حادثه رانندگي پريسا فوت کرد و من نيز معلول شدم. به خانه مادرم رفتم و چند ماه خانه نشين شدم.
در اين مدت توسط پسر همسايه مان که از دوستان قديمي ام است به مواد مخدر نيز معتاد شدم.
روزهاي سختي را سپري کردم و چون تحمل نگاه تحقيرآميز خانواده ام را نداشتم به سراغ ليلا وبچه ام رفتم.
فرزندم بزرگ شده بود و مرا نمي شناخت. فکر نمي کردم ليلا مرا به خانه راه بدهد و به صورتم نگاه کند اما او به رويم نياورد که چه ظلمي در حقش کرده ام و حتي گفت براي خودش خياط ماهري شده است و درآمد خوبي دارد.
او کمکم کرد تا با اميد به زندگي و تحت نظر پزشک اعتيادم را ترک کنم و ما به زندگي خود برگشته ايم. اما من دچار افسردگي و عذاب وجدان شده ام.









