بوی تو…
از باد مرا بوی” تو ” آمد امروز … شکرانهی آن به باد دادم دل را ….
از باد مرا بوی” تو ” آمد امروز … شکرانهی آن به باد دادم دل را ….
آرام بگیر! گاهی باید یک دایره بکشی و بنشینی درونش.. بگذار به حال خودش زندگی را و هیاهوی آدم ها را. بنشین کنار سکوتت و یک فنجان چای به خودت تعارف کن…
دستهای کند و تنبلم! بجنبید… چیزی به یلدا نمانده، شال گردنش را باید اول زمستان دور گردنش بیاندازید…
اينبار اگر بياى جور ديگرى عاشقت مى شوم چرا كه مى دانم چقدر زود دير مى شود
پاییز هم گذشت و زمستان فرا رسید از ما گذشته است تو هم بگذر ای بهار !
آفتاب را دوختهای به لبهایت! آدم دوست دارد هر روز خورشیدش از لبهای تو طلوع کند.. آدم اگر آدم باشد دوست دارد روی لبهای تو جان بکند!
کاش آذر این دختر ته تغاری پاییز گام هایش را کمی آهسته تر بردارد این روزها..
بین بعضی از آدمها فرق بگذارید ! مثلا بین آدمی که دوستتان دارد و آدمی که دوستش دارید. اولی را درک کنید و دومی را اگر درکتان نمیکند ترک کنید…
از نگاهت مثل نسخه پزشک چیزی نمی شود خواند… اما؛ چشم هایت دوای درد من است…
غمگینترین جايش آنجایی است كه كم كم احساس میکنی چهرهاش دارد از يادت میرود…