براى همه ى ما…
براى همه ى ما همه ى روزها فراموش مى شوند به جز همان يك روز كه نشانى اش را به هيچكس نگفته ايم!
براى همه ى ما همه ى روزها فراموش مى شوند به جز همان يك روز كه نشانى اش را به هيچكس نگفته ايم!
پاییز اگر پاییز بود حالا پشت پنجره بخار چای در بارش مدام برف همه ی زیبایی را محو می کرد بجز چشم هایت
حقِ همه چيز مالِ تو فقط بنويس امضا كن كه چشمهايت بعدِ من ، كور شوند…! «من» حسودترين آدمِ روى زمينم، حتى وقتى نداشته باشَمَت…
سالهاست که از بودنت می نویسم… شاید کسی نوشته هایم را به نبودنت برساند… شاید خواندی و برگشتی…! پشت هر پاکت نامه ای می نویسم: “برسد به دست نبودنت…!” کاش نامه رسان پیدایت کند…
یك نفر هست ؛ كه خودش نيست ولى خاطره اش ، صبحِ هر روز مرا ، سخت بغل ميگيرد …
میشناسمت، چشمهای تو میزبان آفتابِ صبحِ سبزِ باغ هاست؛ میشناسمت…
پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم ای هرچه صدا هرچه صدا هرچه صدا تو…
زيباى من قبل از تو شعرهاى من سخنى چون ديگر سخن ها بود از وقتى كه تو را دوست مى دارم شعرهايم، زيباترين واژه هايى است كه براى مردم مى نويسم شان
برف میبارد کودکان خوشحالَند من غمگین دارد ردِّ پاهات را میپوشاند برف!