ﺗﻮ ﺁﻥ ﻧﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﭼﻮ ﻏﺎﯾﺐ ﺷﻮﯼ، زِ ﺩﻝ ﺑﺮﻭﯼ…
ﺗﻮ ﺁﻥ ﻧﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﭼﻮ ﻏﺎﯾﺐ ﺷﻮﯼ، زِ ﺩﻝ ﺑﺮﻭﯼ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﻧﮑﻨﺪ قُرب ﺩﻝ ﺑﻪ ﺑـُﻌﺪ ﻣﮑﺎﻥ …
ﺗﻮ ﺁﻥ ﻧﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﭼﻮ ﻏﺎﯾﺐ ﺷﻮﯼ، زِ ﺩﻝ ﺑﺮﻭﯼ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﻧﮑﻨﺪ قُرب ﺩﻝ ﺑﻪ ﺑـُﻌﺪ ﻣﮑﺎﻥ …
عاشق هرکه میخواهی بشو جانم اما فقط… قراری بگذار تا به او که همدم پیری توست شاعری بیاموزم. موهای سفید دستان لرزان عصای چوبی کت پشمی و عینک ته استکانی ات حیف است شعر نشود..
دوستش داری ؟ یادت باشه فقط دوست داشتن کافی نیست ، عشق مراقبت می خواد…
اینکه بدانی کسی جایی به فکر توست و در گوشه گرم و امنی از قلبش جایی برای تو نگه داشته؛ به لحافی نرم می مانَد که دور خودت بپیچی و از سرما در امان بمانی!
تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد… زندگی درد قشنگیست که جریان دارد
تا دلبر منی تو، دل نیست در بَرِ من در عهد چون تو دلبر، خود دل بر که باشد؟
تمام دلنوشته ها و شعر هایی که این روز ها نویسنده ها و شاعر ها مینویسند مخاطب دارند، مخاطب خیلی خاص ، تمام خواهش ها تمام نیش و کنایه ها تمام فعل ها و ضمیر هایشان مخاطب دارند ، مخاطبی خاص از صیغهٔ اول معشوقهٔ مفردِ غائب!!!
عشق یعنی که تو از آن کسی باشی و من عاشقت باشم و احساس حماقت نکنم ! بی تو باران بزند خیس ترین رهگذرم تا به صد خاطره با چتر خیانت نکنم..
تو نهایت عشقی نهایت دوست داشتن و درلابلاے این بے نهایت ها چقدر خوشبختم ڪه تو سهم قلب منی
باید کسی باشد ، که به خواب هایت سَرَک بکشد …! جایِ فصلها را عوض کند … ستارهها را بچیند رویِ بالشتَت ! دردهایت را بتکاند … ترسهایت را فراری دهد … دست به موهایت بکشد ، و آرام درآغوش بگیردَت و بگوید : آرام بخواب … بیدار که شدی،...