دی 5ام, 1395 | داستانهای واقعی | بدون دیدگاه
کاش با دسترنج خودم زندگیم را میساختم تا اینقدر تحقیر نشوم
۵ ساله بودم که پدرم فوت کرد و مادرم به هر بدبختي که بود مرا با آبرومندي بزرگ کرد و به دانشگاه فرستاد. پس از آن که فوق ديپلم گرفتم به خاطر مادرم از سربازي معاف شدم و سپس تصميم گرفتم ازدواج کنم. تنها ملاک من براي انتخاب همسر، پول...

