مهر 28ام, 1395 | داستانهای واقعی | بدون دیدگاه
هنوز هم با خاطرات حسام زنده ام و در این سالها هرگز به ازدواج با مرد دیگری فکر نکردم…
بعدازظهر آخرین روز مدرسه بود. تازه از راه رسیده بودم و هنوز لباس هایم را عوض نکرده بودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. کسی جواب نداد. گوشی را گذاشتم. دوباره صدای زنگ بلند شد. همین که گفتم:«بفرمایید؟» آنکه پشت خط بود با صدایی لرزان گفت:« من همسایه تونم…»...

