متأسفانه بزرگترها اجازه ندادند يک کلمه حرف بزنم و خودشان بريدند و دوختند…
مادرم هر دو پاي خود را توي يک کفش کرد و گفت: بايد به خواستگاري دختر يکي از آشنايان برويم و من هم به واسطه احترامي که برايش قائل هستم قبول کردم و مراسم خواستگاري برگزار شد. متاسفانه بزرگ ترها اجازه ندادند يک کلمه حرف بزنم و خودشان بريدند و دوختند...




