خیانت شوهر

متأسفانه بزرگ‌ترها اجازه ندادند يک کلمه حرف بزنم و خودشان بريدند و دوختند…

مادرم هر دو پاي خود را توي يک کفش کرد و گفت: بايد به خواستگاري دختر يکي از آشنايان برويم و من هم به واسطه احترامي که برايش قائل هستم قبول کردم و مراسم خواستگاري برگزار شد. متاسفانه بزرگ ترها اجازه ندادند يک کلمه حرف بزنم و خودشان بريدند و دوختند...

عقدی که در آسمان‌ها بسته شده بود…

تازه از دانشگاه فارغ التحصيل شده بودم و خودم را آماده مي کردم به سربازي بروم که خانواده ام گفتند اگر متاهل بشوم خدمت سربازي را در شهر خودمان سپري خواهم کرد. آن ها با عجله آستين بالا زدند و براي خواستگاري از دخترعمويم به خانه  آن ها که در يکي از شهرهاي نزديک مشهد...

به خاطر فرصت‌هايی که در سال‌های اول زندگیم از دست داده‌ام حسرت می‌خورم

با لبخندي شماره تلفن را از دوستم گرفتم و به آن زنگ زدم. تازه مي خواستم دل بدهم و قلوه بگيرم اما با روشن شدن حقيقتي تلخ، دنيا روي سرم خراب شد. وقتي فهميدم زني که گوشي را جواب مي دهد همسر خودم است تا چند ساعت به بالاي پشت بام رفتم و...

از اين زندگي خسته شده ام و مي ترسم به خانه برگردم

به پدرم گفتم درست است که من و احمد با هم بزرگ شده ايم اما او حرکات و رفتار عجيبي دارد و بهتر است قبل از آن که جوابي بدهيد کمي تحقيقات کنيد. مادرم از شنيدن اين حرف ناراحت شد و پدرم نيز با لبخندي گفت: دخترجان، من يک سر و...

InstagramTelegrammaghalat