داستان اعتیاد

با قبولی در دانشگاه فکر می‌کردم در مسیر خوشبختی قرار گرفته‌ام…

قبولي من در دانشگاه اين باور را برايم به وجود آورد که در مسير خوشبختي قرار گرفته ام و ديگر هيچ مشکلي نخواهم داشت  اما ترم چهارم بودم که عمويم مرا براي پسرش خواستگاري کرد و با اين که هيچ علاقه اي به پسرعمويم نداشتم فقط به احترام پدرم و البته با...

برای طلاق از مرد رویاهایم لحظه شماری می‌کنم …

عقلم را به کلي باخته بودم و جز او به هيچ کس ديگري نمي توانستم فکر کنم. من و «عادل» در راه مدرسه با هم آشنا شديم و يک سال پس از اين دوستي خياباني در حالي که ۱۶ سال بيشتر نداشتم وقتي با مخالفت خانواده ام براي اين ازدواج...

تمام بدبختی‌‌هايم از آن ميهمانی شيطانی شروع شد…

در يک مجلس پارتي باهم آشنا شديم و براي اولين بار به اصرار او لب به مشروبات الکلي زدم. روزي که او را به پدرم نشان دادم با لبخندي گفت: خوب شکاري زده اي و از ظاهرش معلوم است خانواده پولداري دارد. من تحت تاثير حرف هاي پدرم ارتباط خودم...

ليلا مرا به خانه راه داد و به رويم نياورد که چه ظلمی در حقش کرده‌ام…

دوست قديمي همسرم با ما خيلي خودماني شده بود و هميشه مي گفت: من و ليلا مثل ۲ خواهر هستيم و طاقت دوري همديگر را نداريم. پريسا آن قدر به خانه ما رفت و آمد داشت که همسايه ها نيز فکر مي کردند او واقعا خواهر ليلا است. متاسفانه اين...

بهروز شیطانی بود که مأموریتی جز نابودی زندگی من نداشت…

اگر همان روز متوجه شده بودم كه پيامک دريافتي از يك ناشناس است و به آن توجهي نکرده بودم امروز زندگي‌ام ويران نشده بود. وقتي از شوهرم جدا شدم و با بهروز ازدواج کردم اصلا به اين فکر نمي کردم که عاقبت زندگي زيبايم به اينجا ختم شود که زير...

کاش در انتخابم بیشتر دقت می‌کردم

خسته و کوفته از دانشگاه به خانه برگشتم و مي خواستم استراحت کنم که مادرم صدايم زد و گفت: همسايه طبقه بالا ما را براي جشن تولد دخترش دعوت کرده است بيا با هم برويم و يک شيريني بخوريم، زود برمي گرديم. فوري خودم را آماده کردم و همراه مادرم به خانه...

InstagramTelegrammaghalat