داستان طلاق

ليلا مرا به خانه راه داد و به رويم نياورد که چه ظلمی در حقش کرده‌ام…

دوست قديمي همسرم با ما خيلي خودماني شده بود و هميشه مي گفت: من و ليلا مثل ۲ خواهر هستيم و طاقت دوري همديگر را نداريم. پريسا آن قدر به خانه ما رفت و آمد داشت که همسايه ها نيز فکر مي کردند او واقعا خواهر ليلا است. متاسفانه اين...

دوست دارم پدر و مادرم ببینند چه بلایی سرم آمده است

دلتنگ پدر و مادرم بودم و براي ديدن آن ها بهانه گيري مي کردم اما مادربزرگم با خريد هديه و اسباب بازي و وعده هاي دروغين مرا سرگرم مي کرد تا به شرايط جديد زندگي ام عادت کنم.سال ها به سرعت گذشتند و من روزها و شب هاي سختي را پشت سر گذاشتم. هميشه اين سوال برايم مطرح بود...

InstagramTelegrammaghalat