دی 13ام, 1395 | داستانهای واقعی | بدون دیدگاه
ليلا مرا به خانه راه داد و به رويم نياورد که چه ظلمی در حقش کردهام…
دوست قديمي همسرم با ما خيلي خودماني شده بود و هميشه مي گفت: من و ليلا مثل ۲ خواهر هستيم و طاقت دوري همديگر را نداريم. پريسا آن قدر به خانه ما رفت و آمد داشت که همسايه ها نيز فکر مي کردند او واقعا خواهر ليلا است. متاسفانه اين...


