داستان واقعی

دوران خوشی ما بزودی تمام شد و زندگی روی ديگرش را به من نشان داد…

فاصله طبقاتي و فرهنگي بين خانواده من و همسرم به قدري بود كه بيشتر از يك سال نتوانستيم با يكديگر به زندگي مشترك ادامه دهيم. من قبل از ازدواج كارمندي ساده در كارخانه پدر همسرم بودم و گاهي اوقات به دلیل مهارتم در رانندگي، پدر همسرم را تا خانه با...

از همان لحظه‌ که وارد آن خانه لعنتی شدم دلواپسی عجيبی داشتم…

بدبختي من از روزي شروع شد که به دختري به نام ندا آشنا شدم. ما در يک مجلس عروسي همديگر را ديديم و بدون آن که شناختي از يکديگر داشته باشيم در مدت کوتاهي با هم انس گرفتيم.  او يک روز با اين بهانه که مي خواهد مرا براي برادرش خواستگاري...

تازه فهمیدم بی احترامی به ناموس مردم يعنی زير پا گذاشتن ناموس خود

من هميشه نصيحت هاي مادرم را به مسخره مي گرفتم و مي گفتم مرا به حال خود بگذاريد تا روزهاي خوش جواني ام را سپري کنم و …!  اما راست مي گويند که دست روي دست بسيار است چون با موضوعي روبه رو شدم که فهميدم پاکي و عفت بهترين و گران بهاترين گوهر وجود آدمي...

سماجت دخترم برای ازدواج با اين فرد آرامش را از خانه ما سلب کرد

رفتار و حرکات سهيلا تغيير کرده بود و اين مسئله باعث شد تا نسبت به او حساس شوم.  از همسرم خواستم با دخترمان صحبت کند تا دليل گوشه گيري و انزواي او را کشف کنيم. سهيلا در گفت وگو با مادرش حرف دل خود را بي رودربايستي گفت و از لحظه اي که...

نمی‌دانم چرا بدون فکر با پیمان تماس گرفتم …

براي اولين بار در ايستگاه اتوبوس همديگر را ديديم. او نگاه مي کرد و لبخند مي زد. پس از چند دقيقه اتوبوس سر رسيد و ما سوار شديم. پسر جوان داخل اتوبوس هم زيرچشمي نگاهم مي کرد و من متاسفانه به لبخندهايش پاسخ دادم. در ايستگاه مورد نظر از اتوبوس پياده شدم اما...

کاش با دسترنج خودم زندگیم را می‌ساختم تا اینقدر تحقیر نشوم

 ۵ ساله بودم که پدرم فوت کرد و مادرم به هر بدبختي که بود مرا با آبرومندي بزرگ کرد و به دانشگاه فرستاد. پس از آن که فوق ديپلم گرفتم به خاطر مادرم از سربازي معاف شدم و سپس تصميم گرفتم ازدواج کنم. تنها ملاک من براي انتخاب همسر، پول...

من سرنوشتم را در آتش هوس‌های پليد خاکستر کردم…

در اولين ديدار، متوجه نگاه زيرچشمي محمود شدم و به همسرم گفتم: «اين دوست تو آدم درستي به نظر نمي رسد» اما او از اين حرف ناراحت شد و با لحني جدي پاسخ داد: من ومحمود يک روح هستيم در ۲بدن و به هيچ کس اجازه نمي دهم که اين...

هم‌چنان دارم چوب اشتباهات مادرم را می‌خورم…

مادرم خطا کرد و زندگي قشنگ مان را در آتش بي‌بند و باري‌هايش سوزاند و خاکستر کرد. پدرم وقتي متوجه شد که مادرم با مرد جواني رابطه دارد بدون معطلي او را طلاق داد و سرپرستي مرا بر عهده گرفت. من آن موقع ۸ ساله بودم ولي خوب عمق غم و...

نمی‌دانم چرا زندگی‌ام اين چنين از هم پاشيد…

من خودم از همسرم خواستم تا يک دستگاه ماهواره بخرد و تصور مي کردم با اين وسيله سرگرم خواهم شد، اما اعتراف مي کنم که اشتباه کردم. با ورود ماهواره به زندگي ام، شوهرم در مدت کوتاهي تغيير کرد و توجه بيش از حد او به فيلم هايي که در آن خيانت همسران به...

بهروز شیطانی بود که مأموریتی جز نابودی زندگی من نداشت…

اگر همان روز متوجه شده بودم كه پيامک دريافتي از يك ناشناس است و به آن توجهي نکرده بودم امروز زندگي‌ام ويران نشده بود. وقتي از شوهرم جدا شدم و با بهروز ازدواج کردم اصلا به اين فکر نمي کردم که عاقبت زندگي زيبايم به اينجا ختم شود که زير...

Page 2 of 8: 1 2 3 4 ... 8
InstagramTelegrammaghalat