روایت واقعی زندگی

هميشه حسرت می‌خوردم که ای کاش از این تنهایی نجات پیدا می‌کردم…

خودم را در اتاقم زنداني کرده بودم و فکر مي کردم ارتباط با پسر جواني که هر روز از طريق چت حال و احوال همديگر را مي پرسيديم مي تواند راه مناسبي براي نجات از تنهايي هايم باشد! پدر و مادرم شاغل هستند و ما در تهران زندگي مي کنيم. من از روزي که خودم...

مجبورم بسوزم و بسازم چرا که اين بدبختی نتيجه اشتباه‌های خودم بود

سر و گوشم مي جنبيد و شوهرم وقتي فهميد با پسر جواني رابطه پنهاني دارم بدون هيچ عذر و بهانه اي طلاقم داد. من با سرافکندگي و شرمساري به خانه پدرم برگشتم و مدتي سرزنش هاي خانواده ام را تحمل کردم تا اين که آن پسر جوان به خواستگاري ام آمد و ما با هم ازدواج...

برخوردهای سرد و بی‌روح همسرم زندگی‌مان را نابود کرد

همسرم خسته و بي حوصله بود و هر وقت مي خواستم حرفي بزنم يا مي گفتم بيرون برويم و چند دقيقه اي با هم قدم بزنيم او با لحني تند جواب مي داد و مي گفت: من هم اگر از صبح تا شب در خانه مفت مي خوردم و مي...

حالا می‌فهمم مرتکب چه حماقت بزرگی شده‌ام…

صداي قلبم را مي شنيدم و با دستاني لرزان گوشي تلفن را در دست گرفته بودم. مرجان با صدايي دلنشين و آرامش بخش، درست مثل چند سال قبل تلفن را جواب داد و من خيلي آرام سلام کردم. او با تعجب پرسيد: ببخشيد شما؟ خيلي احساساتي شده بودم و با صدايي بغض...

هر بلایی به سرم می‌آید نتیجه کارهای خودم است…

پسری که ادعا می‌کرد حاضر است برایم بمیرد خیلی راحت به چشمانم خیره شد و گفت: فیلم‌هایی به طور پنهانی از تو ضبط کرده‌ام که اگر روی بلوتوث گوشی‌های تلفن همراه منتشر شود راهی جز خودکشی نخواهی داشت! با شنیدن این حرف‌های تهدید آمیز دنیا روی سرم خراب شد و...

دوست دارم پدر و مادرم ببینند چه بلایی سرم آمده است

دلتنگ پدر و مادرم بودم و براي ديدن آن ها بهانه گيري مي کردم اما مادربزرگم با خريد هديه و اسباب بازي و وعده هاي دروغين مرا سرگرم مي کرد تا به شرايط جديد زندگي ام عادت کنم.سال ها به سرعت گذشتند و من روزها و شب هاي سختي را پشت سر گذاشتم. هميشه اين سوال برايم مطرح بود...

کاخ رویاهای پدر و مادرم را با اشتباهاتم ویران کردم…

تک پسر خانواده  هستم و پدر ومادرم آرزوهاي زيادي برايم داشتند اما من کاخ روياهاي آن ها را با اشتباهاتي که مرتکب شدم ويران کردم و به اين همه بدبختي و شرمندگي افتادم. يک سال قبل به طور اتفاقي با نغمه آشنا شدم. من گول زيبايي ظاهري اش را خوردم...

خانواده‌ام تمام ارزش‌های انسانیم را با پول معامله کردند…

او اهل سياه بازي بود و هر وقت به خانه پدرم مي رفتيم خودش را براي همه لوس مي کرد. من هرچه تلاش مي کردم تا به خانواده ام بفهمانم با چه مار خوش خط و خالي طرف هستند هيچ کس باورش نمي شد و پدرم که عاشق پول و ثروت دامادش بود مي گفت: تو اگر...

اعتراف می‌کنم اين ازدواج از روز اول اشتباه بود…

دستپاچه شدم و باور نمي کردم آيدا همراه مادرش به مغازه ام آمده باشد. من با عجله جلو رفتم و سلام کردم. در اين لحظه آيدا خيلي آرام در گوشم گفت: مادرم آمده است تا داماد آينده اش را ببيند و با تو آشنا شود. در حالي که خجالت مي...

خودم را نفرين کردم که چرا او را به حريم زندگیم راه دادم…

فکر نمي کردم همسرم به اين راحتي تعهدات زناشويي را زير پا بگذارد و اسير هوي و هوس بشود. او مرد سر به راه و خوبي بود اما از روزي که حس دلسوزي ما براي دختر يکي از اقوام گل کرد و تصميم گرفتيم کدخدا بازي دربياوريم سرمان کلاه رفت و...

Page 3 of 8: 1 2 3 4 5 ... 8
InstagramTelegrammaghalat