هميشه حسرت میخوردم که ای کاش از این تنهایی نجات پیدا میکردم…
خودم را در اتاقم زنداني کرده بودم و فکر مي کردم ارتباط با پسر جواني که هر روز از طريق چت حال و احوال همديگر را مي پرسيديم مي تواند راه مناسبي براي نجات از تنهايي هايم باشد! پدر و مادرم شاغل هستند و ما در تهران زندگي مي کنيم. من از روزي که خودم...










