واقعیات زندگی مشترک

دنیا چقدر کوچک است؛ آنقدر کوچک که اگر بخواهی کسی را دور بزنی سرانجام به خود او خواهی رسید!

دو، سه روزی بود که چیزی نخورده بودم و از فرط گرسنگی حتی نمی توانستم درست راه بروم. با اندک تریاکی که داشتم خودم را ساختم و از اتاقک قدیمی مرده شور خانه انتهای قبرستان بیرون آمدم. گمان نمی کردم کسی از اهالی آن شهر کوچک با ظاهر آشفته و...

دو ماه از فوت خلیل می گذرد و کیمیا… هنوز هم هست، استوار و محکم در برابر مشکلات زندگی یک تنه ایستاده …

عصر یکی از روزهای پایانی فصل پاییز سال گذشته بود و من بعد از تقریبا چهل دقیقه ایستادن در صف ایستگاه BRT میدان انقلاب، سوار اتوبوس شدم. اتوبوس کیپ تا کیپ پر از مسافر بود و در آن حتی به سختی باز و بسته می شد. بیشتر از همه دلم...

وقتی چشم باز کردم رویا دیگر نبود؛ او رفته بود…

– آخه باباجان، من به چه زبونی باید بگم که آمادگی ازدواج ندارم؟ اونم با کسی که این همه سال برام مثل یه برادر بوده. آخه شما چرا انقدر خودخواه و یکدنده هستین؟ مگه برای یه ازدواج موفق نظر دختر شرط نیست؟ اونوقت شما با وجود اینکه می دونین جوابم...

من انتقام زندگی تباه شده مادرم و خودم را از مردانی چون پدرم خواهم گرفت

دیگه حرفاتو باور نمی کنم «آرش»! تو یه دروغگوی تمام عیاری. تو یه بیماری. می دونی، عقده داری که دیگران بهت توجه کنن و تو لذت بری! هر وقت بهت گفتم بعضی از دوستام و فامیل تو رو با یه زن یا دختر جوون تو کافی شاپ و جاهای دیگه...

هنگام سال تحویل باد آمد و شمع را روی وسایل سفره هفت‌سین انداخت و همه چیز را آتش زد، زندگی من هم امسال همان جور آتش گرفت

به هر زحمتی بود توانستم دوباره به مدرسه برگردم. دلم می‌خواست هنرستان کامپیوتر بخوانم ولی گفتند دیگر کلاس‌های کامپیوتر جا ندارد باید به کلاس‌های کودکیاری بروم، دیپلم گرفتم و تا سال 84 بیکار بودم. دنبال درس خواندن نرفتم با آن انتخاب رشته اجباری از درس بدم آمده بود، تازه تلفن‌دار...

دیگر این زندگی برایم قابل تحمل نیست؛ هر روز گریه، اضطراب و استرس…

حدودا 21 ساله بودم که با مجید از طریق خانواده‌ها آشنا شدیم.  او تاجر موفقی در خارج از ایران بود كه مرتب در حال رفت‌ و آمد بین ایران و اروپا بود. البته آن زمان چند وقتی مي‌شد که ساکن اروپا شده ‌بود ولی تصمیم داشت برای ازدواج به ایران...

در برابر درس سختی که یاد گرفته بودم تمام پول‌های دنیا هم ارزش نداشت

یکشنبه 31/ فروردین /1390: قلبم همچون قلب یک پرنده وحشی کوچک که به دام افتاده باشد، تند تند می زد. هدیه ای را از که «باراد» مدیر عامل شرکت گرفته بودم، ته کیفم سر دادم و با زبانی الکن از او تشکر کرده و از دفتر بیرون زده بودم. می...

از زندگی سیر شدم، برام دعا کن این رهایی هرچه زودتر اتفاق بیفته

-تو از دیروز تا حالا چه مرگت شده دختر! دیروز که از مدرسه اومدی هول و دستپاچه بودی. هر چی پرسیدم چی شده حرفی نزدی. فوری دویدی توی اتاقت و درو بستی. گفتی می خوای درس بخونی و لب به غذا نزدی. موقع شام هم که هیچی نخوردی و گفتی...

امروز عصر ساکمو می‌بندم تا برای همیشه از پیشش برم

دو سال پیش در یک روز تابستانی طبق رسوم سنتی برام خواستگار اومد. اون موقع من یک سال بود که درسمو تموم کرده بودم و هنوز تو حال و هوای بچگی به سر میبردم. تا سال قبلش با اصرارهای کودکانه از پدرم میخواستم برام اردک بخره و امسال باید به ازدواج...

هنوز هم با خاطرات حسام زنده ام و در این سال‌ها هرگز به ازدواج با مرد دیگری فکر نکردم…

بعدازظهر آخرین روز مدرسه بود. تازه از راه رسیده بودم و هنوز لباس هایم را عوض نکرده بودم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. کسی جواب نداد. گوشی را گذاشتم. دوباره صدای زنگ بلند شد. همین که گفتم:«بفرمایید؟» آنکه پشت خط بود با صدایی لرزان گفت:« من همسایه تونم…»...

Page 7 of 8: 1 ... 5 6 7 8
InstagramTelegrammaghalat