داستان واقعی ازدواج

کاش در انتخابم بیشتر دقت می‌کردم

خسته و کوفته از دانشگاه به خانه برگشتم و مي خواستم استراحت کنم که مادرم صدايم زد و گفت: همسايه طبقه بالا ما را براي جشن تولد دخترش دعوت کرده است بيا با هم برويم و يک شيريني بخوريم، زود برمي گرديم. فوري خودم را آماده کردم و همراه مادرم به خانه...

متأسفانه بزرگ‌ترها اجازه ندادند يک کلمه حرف بزنم و خودشان بريدند و دوختند…

مادرم هر دو پاي خود را توي يک کفش کرد و گفت: بايد به خواستگاري دختر يکي از آشنايان برويم و من هم به واسطه احترامي که برايش قائل هستم قبول کردم و مراسم خواستگاري برگزار شد. متاسفانه بزرگ ترها اجازه ندادند يک کلمه حرف بزنم و خودشان بريدند و دوختند...

عقدی که در آسمان‌ها بسته شده بود…

تازه از دانشگاه فارغ التحصيل شده بودم و خودم را آماده مي کردم به سربازي بروم که خانواده ام گفتند اگر متاهل بشوم خدمت سربازي را در شهر خودمان سپري خواهم کرد. آن ها با عجله آستين بالا زدند و براي خواستگاري از دخترعمويم به خانه  آن ها که در يکي از شهرهاي نزديک مشهد...

من کاخ رویاهایم را با خشت وعده‌های پسری بنا کردم که فریبم داد و روسیاه و بدبخت شدم…

تمام دنیا و آرزوهایم در او خلاصه می شد و از صمیم قلب دوستش داشتم. من کاخ رویاهایم را با خشت وعده های پسری بنا کردم که حاضر بودم قلبم را زیر پایش بگذارم و جانم را برایش بدهم اما سینا خیلی راحت فریبم داد و روسیاه و بدبخت شدم....

يک عشق دروغين و خيابانی مرا به گرداب فلاکت و نابودی کشاند…

همه خواهران و برادرانم ازدواج کرده بودند. من آخرين فرزند خانواده بودم و سال آخر دبيرستان را مي گذراندم. پدر و مادر پيرم سعي مي کردند آنچه را که دوست دارم برايم فراهم کنند. در واقع آنها هيچ کاري به کارم نداشتند و مرا آزاد گذاشته بودند.  آن روزها خودم را براي...

با اشتباه بزرگی که مرتکب شدم از چاله به چاه افتادم و عروسک شيطان شدم

با چشماني گريان به دست و پاي پدر و مادرم افتادم و گفتم پسر عمويم با يکي از هم کلاسي هايم ارتباط تلفني دارد و آ دم با اخلاقي نيست، اما آن ها با عصبانيت گفتند: اگر زمين و زمان را به هم بدوزي خواسته پدر بزرگت بايد عملي بشود و عقد پسر...

از دست اين مرد جانم به لبم رسيده و ديگر حاضر نيستم به اين زندگی ادامه بدهم…

مشغول آشپزي بودم که با هم جر و بحث کرديم و او مثل ديوانه ها ملاقه را از دستم کشيد و آن چنان ضربه محکمي به سرم زد که چشمانم سياهي رفت و روي زمين ولو شدم. از دست اين مرد چند زنه جانم به لبم رسيده است و ديگر حاضر نيستم...

به خاطر فرصت‌هايی که در سال‌های اول زندگیم از دست داده‌ام حسرت می‌خورم

با لبخندي شماره تلفن را از دوستم گرفتم و به آن زنگ زدم. تازه مي خواستم دل بدهم و قلوه بگيرم اما با روشن شدن حقيقتي تلخ، دنيا روي سرم خراب شد. وقتي فهميدم زني که گوشي را جواب مي دهد همسر خودم است تا چند ساعت به بالاي پشت بام رفتم و...

در روياهايم فکر می‌کردم خيلی خوش شانس هستم…

مادرم بيماری قلبي داشت و پيش از اين تنها آرزويش اين بود که جشن عروسي مرا ببيند ، ولي من که به تازگي از دوره تحصيلات کارشناسي ارشد فارغ التحصيل شده بودم خودم را يک سر و گردن از ديگران بالاتر مي ديدم و دنبال همسري مي گشتم که از نظر تحصيلي و...

تو چندمين دختری هستی که فريب اين آدم احمق را خورده‌ای؟!

شماره تلفنش را يکي از هم کلاسي هايم به من داد و گفت: فرزاد، پسرخاله ام است و خيلي مغرور است بيا و به طور ناشناس با او تماس بگير و اذيتش کن تا دلم خنک شود! متاسفانه من که تازه گوشي تلفن همراه خريده بودم و ذوق و شوق داشتم بدون توجه...

Page 4 of 8: 1 2 3 4 5 6 ... 8
InstagramTelegrammaghalat