تو…
تو؛ تمنای منُ یار منُ و جان منی پس بمان تا که نمانم به تمناى کسى…
تو؛ تمنای منُ یار منُ و جان منی پس بمان تا که نمانم به تمناى کسى…
همين “تـو” كه حتى فـكرَش را هم نميكنى ميتوانى دليلِ حالِ خوبِ جمـعه هاى يـک نفر باشى… خودَت را دريغ مكن
من بلد نیستم دوستت نداشته باشم ! سوادم تا دوست داشتنت قد میدهد …
بايد مرد باشى تا بفهمى ميان چند ميليارد آدم يكى را دوست داشته باشى و پايش بمانى یعنی چه…
نباید میفهمیدی دوستت دارم… لعنت به چشمانم که بی موقع دهان باز کردند…
میدونی وقتی کسی کنارت هست که حریف مهربونیش نمیشی چقدر خوشبختی؟!
بخاری و شوفاژ و لباس گرم چیه وسیله گرمایشی فقط بغلش…
هیچگاه به بی تو بودن ها عادت نخواهم کرد یا بمان یا… یا ندارد فقط بمان
تو آفتابی هر صبح میتابی بر پنجره خیالم و نور میپاشی روی سایه تنهایی ام امروز را عاشقانه بتاب رویای من!
عاشقش شدم .. مگه نبودی؟! هر بار که میبینمش انگار اولین باره .. و هربار دوباره عاشقش میشم