خستهام از تو نوشتن
خسته ام… از تـــــو نوشتن…! کمی از خود می نویسم این “منم” که، دوستت دارم…!
خسته ام… از تـــــو نوشتن…! کمی از خود می نویسم این “منم” که، دوستت دارم…!
دم چشمهایت گرم با آن دوستت دارم های عاشقانه اش… از زیر زبانت که نمیتوان حرفی کشید !
همه میگن: غیر ممکن، غیر ممکنه ..! من میگم: به تو فکر نکردن ..!
گاهی برای از تو نوشتن کم می آورم باورکن تمامی این شعرها بهانه است تنها میخواستم بگویم: دلم برایت تنگ شده …
ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺁﻧﻘﺪﺭ دوستت بدارم ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ شک ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺁﻏﺎﺯِ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﺁﺩﻡ ﻭ ﺣﻮﺍ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﺍﺯ ﻣﺎ !
تمام دوستت دارم ها را قطار کرده ام تا مرا به تو برساند . . .
جای خالیت تو دلم مرگ رو بهونه میکنه تو نباشی روزگار منو دیوونه میکنه
صدایت برایم از عاشق بودنت می گوید نگاهت برایم از محبت و دوست داشتن می گوید اما بودنت گویا بهشت ماست
بی بهانه برای کسی مینویسم که وجودم به وجود او وابسته است و بی او تنها ترینم
ڪنارم که هَستی زمان هم دستپاچه می شود عقربه ها دو تا یکی میپرند اما همین که می روی! تاوان دستپاچگی های ساعـت را هم من باید بدهم جانم را میگیرند لحظه های بی تو.