دستانت را که به من بدهی
احتیاجی به تسبیح نیست دستانت را که به من بدهی با انگشتانت ذکر “دوست داشتن” می دهم !
احتیاجی به تسبیح نیست دستانت را که به من بدهی با انگشتانت ذکر “دوست داشتن” می دهم !
تو که باشی بس است … مگر من جز “نفس” چه میخواهم ؟
آنقدر دوستت دارم که پروانه ها گیج می شوند گل ها تعجب می کنند و باران دلش آب می افتد !
شمردن ستاره ها سخت نیست اگر تو بگویی به اندازه ی ستاره های آسمان دوستم داری …
من از قبل “باخته” بودم “مچ انداختن” بهانه ای بود؛ برای گرفتن دوباره ی “دست تو”
راه کـه میروی عقـب میمــانـم … نـه بــرای اینکــه نخواهـم با تو هم قــــدم باشـم … میخواهـم پا جـــای پاهــایــت بگـــذارم … میخواهـم رد پــایــت را هــیچ خــیابــانی در آغوش نکشـَـد …!!! تــو تمـامـا” برای منی
بادی بذر تـو را در دلـــم انداخـــت و ُ رفــت من مانـــده ام و ُ این ریشــه ی قطــور دلــدادگی و هـــزار جــوانه ی شــکفته از یـادَت
زندگی می کنم و برایش دلیل هم دارم دوست داشتن تــــــــــــــــــــــو …
وقتی آغوشت را به روی آرزوهایم باز می کنی آنقدر مجذوب گرمای وجودت می شوم که جز آرامش آغوشت تمام آرزوهای خواستنی دیگر را از یاد می برم…
همین که صدایم میکنی همه چیز این جهان یادم میرود یادم میرود که جهان روی شانهی من قرار دارد یادم میرود سر جایم بایستم پابهپا میشوم زمین میلرزد…