دلم بردی و دیگر پس ندادی
به هر جا می روی چون سایه دنبال تو می آیم به امیدی که برگردی ببینم روی ماهت را دلم بردی و دیگر پس ندادی نگه دارش که جایی امن دارد
به هر جا می روی چون سایه دنبال تو می آیم به امیدی که برگردی ببینم روی ماهت را دلم بردی و دیگر پس ندادی نگه دارش که جایی امن دارد
ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن وز هر دو جهانم بستان با هر چه دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و آنم بستان
من اگر روح پریشان دارم من اگر غصه هزاران دارم به تن و زندگیم زخم فراوان دارم به تو و عشق تو ایمان دارم
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل این غم، که مراست کوه قافست، نه غم این دل، که توراست، سنگ خاراست، نه دل
دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن تا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی چون به هجر اندر بپیچی پس بدانی قدر من
دیوار قهر رابا تبر آشتی میشکنم دوری تو برایم عذاب است…
چــه دمــدمــی مـزاج شـده احـساســم گـــاهـی آرام . . . گـــاهـی بــاران . . . چه بی ثباتم بی تو…
تا در ره عشق آشنای تو شدم با سد غم و درد مبتلای تو شدم لیلیوش من به حال زارم بنگر مجنون زمانه از برای تو شدم
چمدان دستِ تو و ترس به چشمان من است این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است
تا در ره عشق آشنای تو شدم با صد غم و درد مبتلای تو شدم لیلیوش من به حال زارم بنگر مجنون زمانه از برای تو شدم