ناگه به درونِ دل فتادى؟
ز کدام رَه رسیدی؟ زِ کدام در گذشتی؟ که ندیده دیده ناگه به درونِ دل فتادى؟
ز کدام رَه رسیدی؟ زِ کدام در گذشتی؟ که ندیده دیده ناگه به درونِ دل فتادى؟
مخاطب قلبم ﺁﻏــﻮش ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ تــو ﺟـــــﺎ ﺩﺍﺭﺩ … ﺍﮔﺮ ﺧـــــﻮﺏ ﮔـــــــﻮﺵ ﮐﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﺿﺮﺑـــــــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﺪ ﻭ ﭘﯽ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻗﻠﺒــﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨـــــــﻮﯼ تــو ﺭﺍ ﻓﺮﯾــﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ … ﻣﺨـــــــﺎﻃﺐ ﮐﻼﻣـﻢ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ … ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺿﺮﺑــﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻗﻠﺒـــــــﻢ ﻫﻢ تــوﯾﯽ
خوابم یابیدارم تو با منی با من همراه و همسایه نزدیک تر از پیرهن باور کنم یا نه هرم نفس هاتو ایثارتن سوز نجیب دستاتو
تنها مسافری که دلم بازگشتش را نمیخواهد قاصدک ایست که آرزوی آمدن تو را در آن دمیدم … “تو” برگرد… قاصدک را چشمی در راه نیست… تو را من چشم در راهم…
گاهی… آنقدر دلم هوایت را میکند که شک میکنم به اینکه این دل مال من است یا “تو”…
-با دیدن عکسی ز تو از پای فتادم وای ار نگهی دست دهد چهره به چهره تو در قلب من ای یاس سفید آیینه ای هستی که صبح و ظهر و شامم عکس خود را در تو می بینم
نمی دانم چه می بینم در آن ماه دل انگیزت که در آیینه ی دل صورت دیگر نمی بینم ماه بدر آسمان بر چهره ات حسرت خورد تا که بردی رونق مهتاب او را در زمین
موهایت را به من بده می خواهم در اوراق آفرینش در حضور خودت دست ببرم : گلی را لای موهایت می گذارم گل ، بوی موهایت را می گیرد … به همین سادگی …
اگرچه اسم شناسنامهای ات چیز دیگری است بگذار من “معجزه” صدایت بزنم
چه آرامشی در من است وقتی با منی و چه آشوبیده ام بی تو ! دور نشو، مرا از من نگیر من حوالی با تو بودن را دوست دارم